خانه / یهود و فرقه‌ها / یهود و فراماسونری / فراماسونری محصول کابالا، جادو و فرقه‌های سرّی (1)
کابالا جادو ریشه‌های فراماسونری

فراماسونری محصول کابالا، جادو و فرقه‌های سرّی (1)

ریشه‌های فراماسونری (قسمت سوم) جادو

سده‌های شانزدهم و هفدهم میلادی، دوران شکوفایی جادوگری، کیمیاگری، غیب‌گویی، طالع‌بینی و انواع علوم خفیه و نفوذ فوق‌العاده آن در دربارها و محافل اشرافی و فرهنگی اروپاست. این موجی است که دقیقاً با رنسانس ایتالیا آغاز شد و اومانیست‌هایی (1) چون پیکو دلا میراندولا مروجین بزرگ آن بودند. (2)

عده‌ی کسانی که خود را جادوگر می‌دانستند، یا به گمان مردم پیشه‌ی جادوگری داشتند، سریعاً رو به افزایش نهاد. مخصوصاً در ایتالیای مجاور آلپ، ساحری از حیث ماهیت و مقیاس به‌صورت یک بیماری ساری درآمد. به‌موجب گزارش مشهوری، بیست و پنج هزار تن در جلگه‌ای نزدیک برشا در یک “شنبه‌بازار جادوگران” حضور یافته بودند… جنون آگاهی از آینده انواع مختلف پیشگویان -کف‌بینان، معبّران، طالع‌بینان- را یاری می‌داد. گروه اخیر در ایتالیا متعددتر و نیرومندتر بودند تا در بقیه اروپا. تقریباً هر دولت ایتالیایی یک عالم رسمی طالع‌بینی داشت که اوقات مهم برای شروع کارهای مهم را تعیین می‌کرد… اعتقاد به این‌که ستارگان بر خوی و امور انسان حکومت می‌کنند به قدری عمومیت داشت که بسیاری از استادان دانشگاه در ایتالیا سالانه مجموعه‌ای به نام پیشگویی‌های مبتنی بر طالع‌بینی منتشر می‌کردند… هنگامی‌که لورنتسو مدیچی دانشگاه پیزا را از نو تأسیس کرد، برای طالع‌بینی شعبه‌ای در نظر نگرفت. اما دانشجویان تشکیل آن را مصراً خواستار شدند و او ناچار با خواستشان موافقت کرد. (3)

تعلّق به جادو و علوم خفیّه با گسترش طریقت یهودی کابالا و آرمان‌های مسیحیایی در اروپا پیوند مستقیم داشت. پیکو، “پدر کابالیسم مسیحی” می‌گفت: هیچ علمی چون جادو و کابالا حقانیت مسیح را بر ما ثابت نمی‌کند. پیدایش صنعت چاپ در اروپا نیز در گسترش این موج به شدت مؤثر بود. دکتر کورت سلیگمان رواج گسترده‌ی کابالا و جادو در فضای فرهنگی اروپای سده‌های شانزدهم و هفدهم و نقش صنعت چاپ را در این فرایند چنین توصیف کرده است:

جادوی باستانی در طول رنسانس قدرت دوباره‌ای یافت… ماشین چاپ با سرعت تمام به کار افتاد… در میان این کتاب‌ها گذشته از انجیل و آثار قابل قبول یونانی، آثاری یافت می‌شد که به شدت رنگ و بوی جادویی داشت. در این میان فنون پیشگویی از ارج والایی برخوردار بود: کف‌بینی، اخترگویی و طالع‌بینی، قیافه‌شناسی و دیگر فنون مکتومه بسیار رایج شد. حتی اوراد جادویی و احضار ارواح خیر و شر مورد قبول نویسندگانی قرار گرفت که عقاید خود را درباره‌ی موضوعاتی که قبلاً جزم کلیسا آنها را تکفیر کرده بود، ابراز می‌داشتند. مردم بیش از هر زمان دیگر مفتون شرق شدند… جادو به صورت رشته‌ی متمایزی در میان علوم درآمد و “مغ” [جادوگر] هم، گرچه محروم از عظمت و طمطراق گذشته‌ی خود، اما بهرحال وارد جامعه‌ی مسیحی شد… جادو مردان دین و کلیسا را هم به گرداب علوم سرّی و ماوراء طبیعی وارد ساخته بود. (4)

سلیگمان نیز از پیکو به عنوان مروّج بزرگ جادو و علوم خفیّه یاد می‌کند:

پیکو در آثارش پیشگویی آینده را از طریق رؤیا، زنان غیب‌گو، ارواح و تفأل و همچنین پیشگویی با پرندگان و امعاء و احشاء حیوانات مورد تأیید قرار داده است. دو روش اخیر، که بی چون و چرا “پاگانی” (5) به حساب می‌آمد، مسلماً نمی‌توانست مورد قبول اولیاء کلیسای رم قرار گیرد. تأکید او بر مکاشفات و الهامات کلدانی‌ها، سرودهای ارفئوسی و غیره از همین ردیف بودند… پیکو تلاش می‌کرد که با یاری گرفتن از کابالا، که آن را از استادان یهودی خود آموخته بود، به مقصود خویش نایل شود… (6)

پیکو دلا میراندولا ، یوهانس روشلین

علاوه بر پیکو و روشلین، یوهانس تریتمیوس (7)، اومانیست نامدار، نیز به جادو علاقه‌ی وافر داشت و این تعلّق، به تأثیر از “استادی مرموز” بود. سلیگمان می‌نویسد:

هنگامی‌که تریتمیوس دانشجوی هایدلبرگ بود، با استادی مرموز برخورد کرد و علوم سرّی را از او آموخت. در سال 1482، زمانی که تریتمیوس تصمیم گرفت به شهر زادگاهش… بازگردد، استادش به او گفت که در طول سفر کلید سرنوشت‌ساز زندگی‌اش را خواهد یافت. (8)

بدین‌سان، تریتمیوس راهب شد، به‌عنوان کابالیست و عالم به علوم خفیّه شهرت فراوان کسب کرد و به این دلیل در دربار شاهان و حکمرانان اروپا مقامی رفیع یافت تا بدان حد که ماکزیمیلیان، امپراتور روم مقدس، “در امور سیاسی” با او مشورت می‌کرد. (9) این ماکزیمیلیان همان کسی است که هرشل زیسدردورفی کارگزار مالی‌اش بود و پل ریچیوس پزشک دربارش. تریتمیوس کتابخانه‌ی بزرگی مشتمل بر نسخ خطی به پنج زبان، بیشتر عبری و یونانی، فراهم آورد که مورد استفاده‌ی برخی از چهره‌های برجسته فکری آن زمان، به ویژه روشلین، قرار گرفت. نام تریتمیوس به عنوان مؤلف نخستین کتاب‌شناسی چاپی (10) به ثبت رسیده است. تریتمیوس مدعی احضار روح بود و مروّج بزرگ کیمیاگری. او مؤلف کتاب تاریخ جادوگری (11) است و بر کیمیاگران و کابالیست‌های نامداری چون روشلین و آگریپا و پاراسلسوس تأثیر فراوان برجای نهاد. دورانت می‌نویسد:

[تریتمیوس] در زندگی کوتاهش جامع‌العلوم گشت: در زبان‌های لاتینی، یونانی و عبری و ادبیات آنها مهارت داشت و با اراسموس، ماکزیمیلیان و برگزینندگان امپراتوری و دیگر مشاهیر و بزرگان زمان نامه‌نگاری می‌کرد. مردم عامی آن عهد توفیقات او را تنها براساس این نظریه توجیه می‌کردند که دارای قدرت‌های فوق طبیعی مرموزی است. (12)

یوهانس تریتمیوس

یوهانس تریتمیوس

منابع یهودی به تریتمیوس نگاهی دوستانه دارند و از او به عنوان مدافع یهودیان یاد می‌کنند. (13)

هاینریش کورنلیوس آگریپا (14) چهره‌ی برجسته‌ی دیگر رنسانس، نیز به عنوان یکی از مروّجین بزرگ علوم خفیّه و کابالا در اروپای سده شانزدهم شناخته می‌شود. آشنایی آگریپا با جادو و کابالا، به سان تریتمیوس در پیوند با استاد یا استادانی ناشناخته و مرموز صورت گرفت. دورانت می‌نویسد:

وی که در شهر کلن در خانواده‌ای نیکنام به دنیا آمده بود، راه خود را به سوی پاریس پیدا کرد و در آنجا فریفته‌ی جمعی از رازوران یا شیادانی شد که ادعا می‌کردند در دانش سرّی یا علوم غریبه دست دارند. تازه‌وارد تشنه‌ی کسب دانش و شهرت، آموختن کیمیاگری و تحصیل قباله یهودیان را پیشه‌ی خود ساخت… (15)

سلیگمان روایتی دیگر به دست می‌دهد و سفر آگریپا به پاریس را یک مأموریت سیاسی مخفی توصیف می‌کند با پیامدهای مهم. به نوشته او، امپراتور ماکزیمیلیان آگریپای جوان را به مأموریت پرمسئولیتی به پاریس فرستاد. او در پاریس با عده‌ای از ادیبان جوان اشراف‌زاده آشنا شد و با آنها انجمنی سرّی را پی ریخت. اعضای انجمن برای اصلاح جهان طرحی ریختند و به یکدیگر قول یاری و همکاری دادند. (16) ماکی نیز تأیید می‌کند که آگریپا در پاریس یک سازمان مخفی رازآمیز بنیان نهاد. (17)

یادآوری می‌شود که تکاپوی آگریپا مقارن با دوران رقابت و ستیز امپراتوری روم مقدس با فرانسه است. به سادگی می‌توان دریافت که این “مأموریت پرمسئولیت” چیزی جز یک مأموریت اطلاعاتی دسیسه‌گرانه نبود و تأسیس “انجمن سرّی” در پاریس نیز در همین چارچوب صورت گرفت. توجه کنیم که آگریپا در سال 1515 در زمره قشون ماکزیمیلیان در ایتالیا جنگید و به این دلیل به دریافت نشان “شهسواری” مفتخر شد. (18) او مدتی در پاریس پزشک لوییز ساویی (19) مادر مقتدر و نایب‌السلطنه فرانسوی اول پادشاه فرانسه، بود و سپس در سمت مشاور کارل پنجم، نوه ماکزیمیلیان اول و پادشاه اسپانیا و امپراتور روم مقدس، جای گرفت.

بدین‌سان، نام آگریپا را باید در زمره کسانی ثبت نمود که در سده شانزدهم با اهداف سیاسی/ اطلاعاتی به تأسیس فرقه‌های سرّی دست زدند، مناسک و نمادهای رازآمیز و جادویی را برای استتار عملکرد خود به کار گرفتند و بدین‌سان شالوده‌های مکتبی را بنیان نهادند که در نیمه اول سده هیجدهم در قالب “فراماسونری” ظهور کرد. به دلیل چنین جایگاهی است که در سال 1798 نشریه کوارترلی ریویو (20) (چاپ لندن) آگریپا را به عنوان بنیانگذار واقعی فراماسونری معرفی کرد و مدعی شد که گویا وی در سال 1510 به لندن سفر کرده و در این شهر یک سازمان مخفی کیمیاگری تأسیس نموده است. ماکی، پس از بیان مطلب فوق، این‌گونه دعاوی را بی‌پایه می‌خواند. (21)

هاینریش کورنلیوس آگریپا

هاینریش کورنلیوس آگریپا

آگریپا مؤلف کتاب معروف سه رساله در باب فلسفه خفیه (22) است که در سال 1533، ده سال پس از ظهور دیوید روبنی، در کلن منتشر کرد. او سال‌ها پیش از انتشار، نسخه‌ی خطی کتاب خود را همراه با نامه‌ای برای تریتمیوس فرستاد و در آن چنین نوشت:

حیرت بسیار کردم، و در واقع خشمگین شدم، که چرا تا این زمان کسی برنخاسته است تا از بحثی آنقدر جلیل و مقدس دفاع کند و آن را از آلودگی به افترای بی‌دینی مبرّا سازد. بدین‌ترتیب بود که روح من قیام کرد… جادوگری باستانی همواره مورد مطالعه‌ی عموم دانشمندان قرار داشته، از خطاها و لغزش‌های بی‌دینی منزّه بوده، و بر اصول عقلانی خاص خود تکیه داشته است.

تریتمیوس در پاسخ چنین پند داد:

برای عامه‌ی مردم از چیزهای عامیانه سخن بگو، لیکن مطالب بلندپایه و پنهانی را تنها برای بلندپایه‌ترین و رازدارترین دوستانت نگه‌دار. یونجه خشک برای گاو نر، و قند برای طوطی. این پند را درست آویزه‌ی گوش ساز. مبادا که تو نیز چون بسیاری از دیگران لگدکوب نرّه‌گاوان شوی. (23)

به‌نوشته بریتانیکا، این کتاب به مطالعات رنسانس در زمینه‌ی جادوگری تحرکی جدید بخشید و نام آگریپا را به اولین روایت‌های داستان معروف “فائوست” وارد ساخت. او در کتابش به تبیین جهان از طریق کابالا و واژگان عبری پرداخته و جادو را به‌عنوان بهترین وسیله برای شناخت خداوند و طبیعت عنوان کرده است. (24) آگریپا در این کتاب می‌نویسد:

همان‌طور که روح بشر بر جسد وی نفوذ و فرمانروایی دارد، “روح جهانی” نیز در سراسر عالم مادی نفوذ دارد و بر آن حکومت می‌کند. این منبع عظیم نیروی روحی را می‌توان با مغزی که تهذیب اخلاقی یافته و با بردباری طرق جادوگری آموخته است به اختیار درآورد. مغزی که از این طریق کسب نیرو کرد، می‌تواند خواص پنهانی اشیاء، اعداد، حروف و کلمات را کشف کند، بر اسرار ستارگان پی برد و بر قوای زمین و شیاطین آسمان دست یابد.

کتاب انتشار فراوان پیدا کرد و چاپ‌های مکرر پس از مرگ مؤلفش سبب رواج افسانه‌هایی در باب خود آگریپا شد؛ از جمله این‌که وی با شیطان همکاری داشته، شیطان در جلد سگی همیشه به دنبال او بوده و او را توانا می‌ساخته است که بر فراز کره زمین پرواز کند و در کره ماه بخوابد. (25)

از فیلیپوس فن هوهنهایم آلمانی، که با نام لاتین پاراسلسوس (26) شهرت فراوان دارد، نیز به عنوان یکی از مروّجین بزرگ کابالا و جادوگری در نیمه اول سده شانزدهم یاد می‌کنند. پدر پاراسلسوس فرزند نامشروع یکی از اشراف تندمزاج سوابیا بود. پسر در محیطی آلوده پرورش یافت و از تعادل روانی بهره‌ی چندان نداشت. شاگردانش او را چنین توصیف کرده‌اند:

اوپورینوس می‌نویسد: “مدت دو سالی که در مؤانست او به سر می‌بردم، روز و شب او را در حال باده‌گساری و پرخوری می‌دیدم… بسیار ولخرج بود به‌طوری که گاهی پشیزی برایش باقی نمی‌ماند…” هاینریش بولینگر نیز به همین نحو، پاراسلسوس را باده‌گساری افراطی و “آدمی به‌غایت نامرتب و کثیف” خوانده است. اما اوپورینوس به درمان‌های تحسین‌انگیز استادش گواهی داده است: “در درمان انواع قرحه‌ها تقریباً معجزه می‌کرد، در حالی که طبیبان دیگر آن موارد را علاج‌ناشدنی تشخیص داده بودند.” (27)

پاراسلسوس

پاراسلسوس

پراسلسوس در نوجوانی به کیمیا و جادو و پزشکی علاقه‌مند شد و به تدریج به طبیبی نامدار و جادوگری بزرگ بدل گردید. شهرتش تا بدان‌جا بود که تا اواسط سده نوزدهم، “مردمی که در اتریش دچار یکی از بیماری‌های بومی می‌شدند به زیارت آرامگاه پراسلسوس در سالزبورگ می‌رفتند و شفای خود را از جادوی روح یا استخوان‌های او می‌طلبیدند.” (28) پاراسلسوس تسلط بر کابالا را مقدمه ضرور برای کیمیاگری می‌دانست. (29)

سلیگمان و دورانت تصویری بس ارجمند از پاراسلسوس به دست داده‌اند (30) و این در حالی است که ماکی او را بزرگترین شیادی می‌داند که تاکنون در کره ارض پدید آمده است. (31) گولد می‌نویسد:

شخصیت واقعی پاراسلسوس موضوع مناقشات بزرگ بوده است. شیفتگان و پیروانش او را به عنوان استاد کامل تمامی اسرار فلسفی و پزشکی سخت ستوده‌اند و فراتر از این ادعا کرده‌اند که او با راز عظیم تبدیل فلزات پست به طلا آشنایی داشت… در مقابل، دیگران تمامی اقدامات پزشکی او را به جهل، شیادی و بی‌خردی منتسب کرده‌اند. ج. کراتو (32) در رساله‌ای اعلام کرد که طبابت‌های پاراسلسوس در بوهم، حتی در زمانی که به ظاهر موفق بود، تمامی بیماران او را در وضعی قرار می‌داد که به زودی در اثر فلج یا بیهوشی می‌مردند… اراستوس (33) که زمانی به مدت دو سال شاگرد پاراسلسوس بود، رساله‌ای نوشت و شیادی‌های او را فاش کرد. او می‌گوید پاراسلسوس با زبان یونانی بیگانه بود و لاتین را چنان اندک می‌دانست که جرئت نمی‌کرد در برابر افراد عالم به این زبان سخن بگوید… و حتی آشنایی وی با زبان مادری‌اش چنان ناچیز بود که مجبور بود نوشته‌های آلمانی خود را برای اصلاح به دیگران بدهد. (34)

پیروان او، که به “پاراسلسیست” (35) معروف بودند، تا حوالی نیمه سده هفدهم، یعنی حدود یکصد سال پس از مرگ استادشان، در آلمان حضور داشتند. بسیاری از مطالبی را که پاراسلسوس در زمینه کابالا و جادو عنوان کرده، بنیانگذاران درجات عالی ماسونی در آئین‌های خود به کار گرفته‌اند. (36)

در چنین فضایی از گسترش کابالا و سحر و جادوست که نوستراداموس (37) ظهور کرد؛ نامدارترین پیشگوی سده‌های اخیر که شهرت او تا به امروز تداوم یافته است.

میشل نوتردامی، که با نام “نوستراداموس” شناخته می‌شود، به یک خانواده یهودی ساکن پرونس (38) تعلق داشت که پس از الحاق این منطقه به فرانسه (1481) مسیحی کاتولیک شدند. خانواده‌های پدری و مادری نوستراداموس پیمانکاران حکومت محلی بودند و به گردآوری مالیات روستاییان اشتغال داشتند. نوستراداموس، چون بسیاری از یهودیان پرونس، کار خود را به عنوان طبیب آغاز کرد و در آغاز شهرتی نداشت. در سال‌های 1538-1547 به ایتالیا رفت و به کابالیست‌های یهودی ساکن این سرزمین ملحق شد. پس از بازگشت به فرانسه، مروّج کابالا و جادوگری و غیب‌گویی شد و از سال 1550 نگارش پیشگویی‌های خود را آغاز کرد. در این دوران به شهرت رسید. در سال 1555 کتاب پیشگویی‌های نوستراداموس (39) در لیون چاپ شد و برایش شهرت فراوان به ارمغان آورد.

نوستراداموس

اشتهار نوستراداموس، که بی‌شک با حمایت شبکه مخفی یهودیان تحقق یافت، توجه کاترین مدیچی (40)، ملکه فرانسه از خاندان زرسالار مدیچی را به سوی او جلب کرد و ملکه و پسرش، شارل نهم (41) وی را در سمت پزشک و مشاور و منجم خود گماردند. (42) کاترین مدیچی به شدت مجذوب علوم خفیّه و جادو بود و منجمان و غیب‌گویان فراوان در دربارش حضور داشتند. (43) پسران او نیز چنین بودند: هنری سوم (44) که از او به عنوان “ناشایست‌ترین پادشاه فرانسه” یاد می‌کنند. “عاشق جادوگری و رمالی و هر نوع علوم غریبه بود. گاه مدت‌ها در برج پاریس در ونسان به خلوت می‌رفت و مردم افسانه‌های وحشتناکی درباره‌ی جادوگری‌های او می‌گفتند. پس از مرگش پوست دباغی شده یک کودک و آلات و ابزار کفرآمیز نقره‌ای از برج او به دست آمد که دشمانش فوراً آنها را در کتابچه‌ای چاپ و منتشر کردند“. (45)

در اوایل سده هفدهم، کتاب نوستراداموس، که به سده‌ها (46) شهرت دارد، به زبان‌های مختلف اروپایی ترجمه شد و وی را به مقام نامدارترین پیشگوی سده‌های اخیر ارتقا داد. این کتاب مشتمل بر صدها فقره پیشگویی به زبان فرانسه گنگ و مبهم است و قابل تفسیر و تأویل‌های متضاد. او در این کتاب به پیشگویی حوادث از نیمه سده شانزدهم تا “پایان جهان” پرداخته که به زعم او در سال 3797 میلادی رخ خواهد داد. مطالب کتاب “چنان ماهرانه در لفاف ابهام پیچیده شده بود که هر سطر آن می‌توانست تقریباً بر هر واقعه‌ای از تاریخ آینده انطباق یابد“. (47) مروّجین نوستراداموس مدعی‌اند که او اعدام چارلز اول، پادشاه انگلیس و لویی شانزدهم، پادشاه فرانسه، آتش‌سوزی سال 1666 لندن، ظهور و سقوط ناپلئون اول، ظهور هیتلر و بسیاری از حوادث دیگر را پیش‌بینی کرده است. این در حالی است که نوستراداموس از پیشگویی نزدیک‌ترین حوادث زمانش عاجز بود. به‌نوشته دورانت، “نوستراداموس برای شارل نهم عمری نود ساله پیشگویی کرد که ده سال بعد در 24 سالگی زندگی را بدرود گفت.” (48) رونالد سایر (49) استاد دانشگاه ویسکانسین، می‌نویسد:

ترجمه‌های نادرست و تأویل‌های خیال‌پردازانه‌ی هواداران مشتاق سبب شده که مردم ساده‌لوح باور کنند که پیشگویی‌ها برخی از حوادث چهار سده پسین را از قبل بیان کرده است. ولی در واقع، این پیشگویی‌ها به فضای تاریخی سده شانزدهم و آرزوهای کشورگشایانه‌ی پادشاه فرانسه و امپراتور آلمان تعلق دارد. هرچند این پیشگویی‌ها غالباً نادرست از آب درآمده، لیکن شهرت نوستراداموس به‌عنوان بزرگترین پیشگوی رنسانس بی‌تزلزل مانده است. (50)

مقبره نوستراداموس

این شهرت عجیب نمی‌تواند تصادفی باشد. در طول این چهار سده، کسانی وظیفه‌ی تعبیر و تفسیر “پیشگویی‌های” نوستراداموس را به دست داشته‌اند، در هر مقطع مهم تاریخی نام و یاد او را زنده کرده‌اند و سخنان مبهم وی را پیشگویی‌هایی تحقق‌یافته جلوه‌گر ساخته‌اند. این وضع را امروزه به عیان می‌بینیم: در نخستین سال‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، برخی کانون‌های یهودی غرب فیلمی درباره‌ی پیشگویی‌های نوستراداموس ساختند که در آن نه تنها انقلاب ایران “پیش‌بینی” شده بود، بلکه چنین جلوه‌گر می‌شد که گویا، طبق پیشگویی‌های فوق، ایران و دنیای اسلام با کشورهای کمونیستی متحد خواهند شد و در سال 1999 میلادی ایالات متحده آمریکا را آماج حمله اتمی قرار خواهند داد. هدف روشن بود: القاء خطر “تهدید اتمی” به افکار عمومی آمریکا و فراهم ساختن زمینه‌ی روانی برای گسترش صنایع تسلیحاتی از یک‌سو، و ترویج نفرت علیه انقلاب اسلامی ایران از سوی دیگر. نمونه‌ی دیگر را در جدیدترین ویرایش کتاب نوستراداموس می‌یابیم که در سال‌های اخیر به فارسی نیز ترجمه و منتشر شده است. در این کتاب نه تنها از ظهور امام خمینی و انقلاب اسلامی و فرار محمدرضا پهلوی به مصر سخن رانده شده، بلکه تباهی جمهوری اسلامی ایران در اثر “اختلاس” نیز پیش‌بینی شده است! (51)

گیوم پستل (52) دانشمند سرشناس فرانسوی و از رهبران کابالیسم مسیحی سده شانزدهم، نیز یکی از مروّجین بزرگ جادوگری است.

شروع کار پستل از زمانی است که فرانسوای اول، پادشاه فرانسه، وارد پیمان اتحاد با عثمانی علیه امپراتوری روم مقدس شد. پستل، برای عقد پیمان اتحاد با عثمانی (1536)، به‌عنوان مترجم زبان‌های شرقی به همراه سفیر فرانسه به قسطنطنیه رفت و سپس به سیر و سیاحت در یونان، آسیای صغیر و سوریه پرداخت. پس از بازگشت به پاریس، ریاست “مدرسه سه‌زبانه” را به دست گرفت. در ونیز با الیا لویتا (53) و دانیل بامبرگ، پیشگامان چاپ متون عبری، آشنا شد. در آنجا ترجمه‌ی کتاب ظهر به زبان لاتین را آغاز کرد و رساله‌هایی درباره‌ی علوم خفیّه به زبان‌های عبری و لاتین چاپ نمود. در دهه 1540 تکاپوی مسیحاگرایی پستل به اوج خود رسید. در سال‌های 1549-1550، ظاهراً در جستجوی نسخ کمیاب درباره‌ی علوم خفیه، به فلسطین رفت و سپس به درخواست کارل پنجم، امپراتور روم مقدس، به تدریس در وین مشغول شد و به تبلیغ سال 1556 به عنوان سال ظهور مسیح پرداخت.

او تا بدان‌جا پیش تاخت که خود را “یهودی” می‌خواند. در سال 1562 به پاریس بازگشت و بر نسلی از متفکرین فرانسوی پس از خود تأثیر فراوان برجای نهاد. از پستل به عنوان یکی از مؤثرترین و نامدارترین چهره‌های فکری رنسانس یاد می‌کنند. (54) می‌گویند هدف از نظریه‌پردازی‌های پستل ایجاد یک امپراتوری جهانی به رهبری فرانسه بود. مع‌هذا، به‌نوشته سلیگمان “بسیار عجیب به نظر می‌رسد که امپراتور آلمانی [کارل پنجم] از پستل حمایت می‌کرد و او را با مأموریت نظارت بر چاپ کتب عربی به وین فرستاد”. (55)

مهمترین فرقه‌ای که مقارن با حیات آگریپا، نوستراداموس و گیوم پستل و در همان فضای پاریس پردسیسه‌ی عهد فرانسوای اول شکل گرفت و در حوادث توطئه آمیز و مرموز سیاسی اروپا و تکاپوهای مستعمراتی سده‌های پسین نقش برجسته‌ای ایفا نمود، انجمن یسوعی (56) است. این فرقه ساختاری به‌شدت متمرکز و پنهان داشت و سازمان آن بر تبعیّت اکید از مافوق استوار بود. در مقالات پیشین به فرقه‌ی یسوعی اشاراتی داشتیم و از جمله چنین گفتیم:

جنگ صلیبی [کارل پنجم] در شمال آفریقا بدون زمینه‌سازی‌های تبلیغی و روانی به منظور برانگیختن توده‌های عوام اروپا نبود. این تکاپو از سال 1523 با “ظهور” دیوید روبنی، سفیر دولت مجعول بنی‌اسرائیل در خیبر، آغاز شد، از سال 1532 با تکاپوی سولومون مولخو اوج گرفت و در سال 1534 به تأسیس “فرقه یسوعی” انجامید.

بنیانگذار فرقه یسوعی یکی از نظامیان کارل پنجم به نام ایگناتیوس لویولائی (57) است. این فرقه با حمایت خاندان آراگونی بورجیا و دربارهای هابسبورگ و اسپانیا و پرتغال تأسیس شد و شاخه‌های آن در سراسر اروپا گسترش یافت. فرمان تأسیس آن را پاپ پل سوم صادر کرد که برکشیده و دست‌نشانده‌ی خاندان بورجیا بود و مورّخین ارتقاء او را در سلسله مراتب کلیسا ناشی از رابطه‌ی جنسی خواهرش با پاپ آلکساندر ششم (رودریگو بورجیا) می‌دانند. یکی از سران اولیه‌ی فرقه و بنیانگذار و رئیس سازمان آن در اسپانیا فرانسیس بورجیا (58) دوک گاندیا و نایب السلطنه کاتالونیا، بود.

ایگناتیوس، اهل قلعه لویولا، به یکی از خاندان‌های ثروتمند و اشرافی اسپانیا تعلق داشت. او از 15 سالگی به خدمت یکی از خویشانش درآمد که خزانه‌دار دربار کاستیل بود. در سال 1517 به خدمت یکی دیگر از خویشانش، نایب‌السلطنه ناوار، درآمد و از سوی او به مأموریت‌های نظامی و دیپلماتیک اعزام شد. در مه 1521 در جنگ با فرانسه از ناحیه پا مجروح شد و سپس طی ماجرایی آمیخته با افسانه‌های فراوان جامه‌ی زهد پوشید و ظاهراً زندگی خود را وقف مسیح کرد. در سال‌های 1523-1524 به‌عنوان زائر در فلسطین بود، سپس به کسوت کشیشان درآمد و در سال‌های 1528-1535 در حوزه علمیه (دانشگاه) پاریس، که مهمترین مدرسه علوم دینی اروپا بود، به تحصیل پرداخت. در این فاصله به فلاندرز (1528-1529) و انگلستان (1530) نیز سفر کرد. وی در سال 1534 به همراه شش تن از دوستانش در پاریس گروهی ایجاد کرد که به عنوان هسته اولیه فرقه یسوعی شناخته می‌شود. این مقارن با خصومت‌های شدید کارل پنجم و فرانسوای اول فرانسه است و اندکی پیش از انعقاد پیمان اتحاد (1536) فرانسوا با سلطان سلیمان خان عثمانی؛ و بنابراین نمی‌توان نسبت به اهداف واقعی اقامت ایگناتیوس و دوستانش در پاریس مشکوک نبود. در سال 1539 اولین طرح سازمان فرقه تنظیم شد و در 27 سپتامبر 1540 به تأیید پاپ پل سوم رسید.

از همان آغاز، فعالیت‌های تبشیری یکی از کارکردهای اصلی فرقه به شمار می‌رفت که با مأموریت فرانسیس خاویر به هند آغاز شد. خاویر، پسر رئیس شورای مشاوران شاه ناوار، یکی از دوستان ایگناتیوس در حوزه علمیه پاریس و یکی از هفت بنیانگذار اولیه فرقه بود. او در سال 1537 در ونیز به کسوت کشیشان درآمد و سپس از سوی ژان سوم، پادشاه پرتغال مأمور شد تا برای مسیحی کردن سکنه مستملکات پرتغال در شرق عازم هند شود. در 15 مارس 1540، پیش از آن‌که “انجمن یسوعی” از سوی پاپ به رسمیت شناخته شود، راهی هند شد و در 6 مه 1542 در گوا، مرکز پرتغالی‌ها در شرق، استقرار یافت. اولین تکاپوی میسیونری پرتغالی‌ها پیشتر از سال 1530 در بندر کوچن آغاز شده بود و در زمانی که خاویر فعالیت خود را در سواحل جنوب شرقی هند آغاز نمود حدود 20 هزار تن از مردم بومی منطقه، به زور یا برای جلب دوستی پرتغالی‌ها، مسیحی شده بودند. او در پائیز 1545 به مستملکات پرتغال در مجمع الجزایر مالای و ملوک رفت و در 1548 به گوا بازگشت و در اوت 1549 راهی ژاپن شد.

او در اولین نامه‌ی خود از ژاپن، که تا پایان سده شانزدهم بیش از سی بار در اروپا منتشر شد، نوشت: ژاپنی‌ها “بهترین مردمی‌اند که تاکنون کشف شده‌اند” او در اواخر 1551 به هند بازگشت و در دسامبر 1552 در سواحل چین درگذشت. افسانه‌پردازان اروپایی مدعی بودند که خاویر در دوران اقامتش در شرق یک میلیون نفر را مسیحی کرد. امروزه، محققین این رقم را نمی‌پذیرند و تعداد کسانی را که در این سال‌ها از طریق خاویر و سازمان او به مسیحیت جلب شدند حدود 30 هزار نفر می‌دانند. باید توجه نمود که بخشی نه چندان اندک از این افراد بردگان یا اسیرانی بودند که طبق رویه‌ی معمول پرتغالی‌ها، به زور به مسیحیت معترف می‌شدند و بخشی مردم قبایل بت‌پرستی که دوستی با پرتغالی‌ها را به هر دلیل، به منفعت خویش می‌دیدند.

در زمان مرگ ایگناتیوس (1556) حدود یک‌هزار یسوعی در سراسر اروپا و در آسیا و آفریقا و “دنیای جدید” (قاره آمریکا) به تکاپوهای تبشیری و مستعمراتی اشتغال داشتند. در سال 1626 شمار ایشان به 15544 نفر و در سال 1749 به 22589 نفر رسید و امروزه تعداد اعضای فرقه‌ی فوق حدود 30 هزار نفر گزارش می‌شود. یسوعی‌ها در عرصه‌ی تجارت ماوراء بحار نیز فعال بودند و یک نمونه همان هیئت یسوعی است که در دربار پطر کبیر روسیه حضور یافت. از اواسط سده هیجدهم، به دلیل مشارکت در دسیسه‌های مرموز سیاسی، به ویژه علیه سلطنت بوربن فرانسه، مخالفت علیه فرقه فوق اوج گرفت و در سال 1773 پاپ کلمنت چهاردهم مجبور به صدور فرمان انحلال آن شد. مع‌هذا این فرقه همچنان به کار خود ادامه داد و در سال 1814 بار دیگر پاپ پیوس هفتم فعالیت آن را رسمیت بخشید. در این مرحله نیز فرقه یسوعی به بزرگترین گروه تبشیری کاتولیک در شرق بدل شد. (59)

رابطه‌ی “انجمن یسوعی“، که به‌عنوان یک فرقه‌ی مذهبی افراطی و مخوف شناخته می‌شد، با فراماسونری سده هیجدهم از طریق نقش مشترک یهودیان مخفی در اداره‌ی هر دو سازمان و کارکردهای مشترک توطئه‌آمیزشان قابل توضیح است. (60) در اروپای سده هیجدهم بسیاری به وجود چنین رابطه‌ای باور داشتند و به‌نوشته دائرةالمعارف ماسونی ماکی، “یسوعی‌ها را متهم می‌کردند که با فراماسون‌ها رابطه‌ی تنگاتنگ دارند“. (61) هنری کویل، به روش خود چنین مغلطه می‌کند: “بعضی یسوعی‌ها را دشمنان ماسون‌ها می‌خوانند، دیگران ماسون‌ها را دشمنان یسوعی‌ها می‌دانند. و برخی حتی می‌گویند که یسوعی‌ها فراماسونری را برای کمک به اهداف خود ایجاد کردند“. (62)
ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها:
1- واژه‌ی “اومانیست” از حوالی نیمه سده نوزدهم به ویژه با انتشار کتاب احیاء ادبیات باستان گئورگ فوگت (George Voigt)، مورخ آلمانی (1859)، در آلمان باب شد. منظور از “اومانیسم” (Humanismus) موج فکری بود که برای احیاء آثار ادبی “کلاسیک” یونان و روم باستان در دوران “رنسانس” ایتالیا رواج داشت. اینگونه متفکرین به “اومانیست‌ها” معروف شدند. بدین ترتیب، منظور از “اومانیسم” موج گرایش به متون ادبی قدما یا “انسانیات” (humanities) بود در مقابل متون دینی مسیحی (الهیات). “اومانیسم” به عنوان یک مکتب فکری که امروزه می‌شناسیم و معادل فارسی “انسان گرایی” را برای آن برگزیده ایم، در نیمه دوم سده نوزدهم با پیدایش مفاهیمی چون “مذهب انسانیت” (Religion of Humanity) رواج یافت. به نوشته فرهنگ آکسفورد، اصطلاح اخیر نخستین بار در سال 1860 در زبان انگلیسی به کار رفت.
2- درباره‌ی رواج جادو و کیمیاگری در دربارهای اروپایی سده‌های فوق بنگرید به: ایرج گلسرخی، تاریخ جادوگری، تهران: نشر علم، 1377. کتاب فوق در واقع ترجمه‌ای است از کتاب دکتر سلیگمان (Kurt Seligmann, The Mirror of Magic, New York: Pantheon, 1948) کورت سلیگمان (1962-1900) به عنوان نقاش سوررئالیست و مروج جادوگری شهرت دارد. او در شهر بال سویس به دنیا آمد، از سال 1939 در ایالات متحده آمریکا مستقر شد و به یکی از چهره‌های سرشناس این کشور در زمینه جادو و “هنرهای سیاه” (black arts) بدل گردید. دکتر سلیگمان در کتاب فوق توصیف پرآب و تاب و جذابی از طریقت کابالا به دست داده (صص 527-550) و به شکلی ظریف اسطوره “مظلومیت” یهودیان را القاء کرده است. (برای نمونه بنگیرد به ص 426).
3- ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد پنجم: رنسانس، ترجمه صفدر تقی زاده و ابوطالب صارمی، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1367، ص 560.
4- گلسرخی، همان مأخذ، صص 468-469.
5- شرک آلود. منسوب به “پاگانیسم” روم باستان.
6- همان مأخذ، ص 473.

7. Johannes Trithemius [Johann Heidenberg of Tritheim] (1462-1516)

8- گلسرخی، همان مأخذ، ص 475.
9- همان مأخذ، ص 476.

10. Liber der scriptoribus ecclesiasticis [Book about Ecclesiastical Writers]

کتاب تریتمیوس در سال 1494 منتشر شد و در آن مشخصات یکهزار عنوان کتاب دینی به صورت زمانی، به همراه فهرست الفبایی مندرج بود.

11. Chronologica mystica (1508).

12- ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد ششم: اصلاح دینی، ترجمه فریدون بدره ای، سهیل آذری و پرویز مرزبان، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1368، ص387.

13. Judaica, vol. 15, p. 1400.
14. Heinrich Cornelius Agrippa von Nettesheim (1486-1535)

15- دورانت، همان مأخذ، صص 1015-1016.
16- گلسرخی، همان مأخذ، ص 482.

17. Mackey, ibid, vol. 1, p.40.

18- گلسرخی، همان مأخذ، ص 483.

19. Louise of Savoy (1476-1531)
20. Quarlerly Review
21. Mackey, ibid.
22. Libri Tres de Occulta Philosophia, Cologne, 1533 [Three Books of Occult Philosophy, London: 1651]

23- دورانت، همان مأخذ، ج 6، ص 1016.

24. Britannica, 1977, vol. I, p. 147.

25- همان مأخذ، صص 1016-1017.

26. Theophrastus Bombastus von Hohenheim [Philippus Aureolus Paracelsus] (1493-1541)

27- همان مأخذ، ص 1048.
28- همان مأخذ، ص 1051.

29. Judaica, vol. 2, p. 544.

30- گلسرخی، همان مأخذ، صص 488-495؛ دورانت، همان مأخذ، ج 6، صص 1044-1051.

31. Mackey, ibid, vol. 2, p. 750.
32. J. Crato
33. Erastus
34. Gould, ibid, vol. III, p. 78.
35. Paracelsist
36. Mackey, ibid.
37. Nostradamus [Michel de Nostredame] (1503-1566)
38. Provence

پرونس در جنوب شرقی فرانسه کنونی، در حاشیه دریای مدیترانه، واقع و بنادر مهم آن مارسی و تولون است. استقرار یهودیان در بنادر و شهرهای این سرزمین از سده دوازدهم میلادی آغاز شد و در سده چهاردهم به سرعت افزایش یافت تا بدان حد که در سال 1348 شمار یهودیان به حدود 15000 نفر رسید. شغل اصلی یهودیان پرونس رباخواری بود. آنان به طبابت، دلالی، تجارت شراب، گندم، ادویه و منسوجات نیز اشتغال داشتند. یهودیان ساکن بندر مارسی از سده دوازدهم به تجارت با فلسطین، مصر، شمال آفریقا، اسپانیا و ایتالیا مشغول بودند و برده، چوب، ادویه، منسوجات، فلزات، گیاهان دارویی و پوست مهمترین اقلام تجاری ایشان بود. از سال 1331 برخی شورش‌های ضد یهودی در پرونس رخ داد که مهمترین آن در سال 1348 بود. در سده پانزدهم وضع یهودیان پرونس تثبیت شده و آنان از امتیازات و ثروت فراوان برخوردار بودند. حکومت پرونس در سال‌های 1434-1480 با شاهی به نام رنه (King Rene) بود که با خانواده‌های یهودی فوربین (Forbin)، ساکن پرونس، و دوریا (Doria)، ساکن جنوا، پیوند مالی داشت. در دوران سلطنت رنه یهودیان از امتیازات و آزادی عمل فراوان برخوردار بودند. پس از مرگ رنه، پرونس به فرانسه منضم شد و کمی بعد شورش‌های ضد یهودی آغاز شد. شورشیان به طور عمده روستاییان تهیدست و کارگران فصلی بودند. در مقابل، مقامات دولتی و دربار فرانسه از یهودیان حمایت می‌کردند. با تداوم و اوج گیری شورش‌ها، در اواخر سده پانزدهم لویی دوازدهم فرمان اخراج یهودیان را از پرونس صادر کرد. در این زمان، بخش مهمی از یهودیان پرونس به ظاهر مسیحی شدند. مردم منطقه به این “نوکیشان” به شدت بدبین بودند و همچنان آنان را یهودی و مسبب مصایب خویش می‌دانستند. در سال 1611 رساله‌ای منتشر شد که وضع وخیم پارلمان پرونس را به این “نوکیشان” نسبت می‌داد. در اوایل سده هیجدهم رساله‌ای علیه اشرافیت پرونس منتشر شد که در آن بخش مهمی از خاندان‌های اشرافی منطقه از تبار یهودیان فوق معرفی شده بودند. این ادعا متکی بر نامه‌هایی به زبان اسپانیولی بود که گویا سران یهودی پرونس در اواخر سده پانزدهم به یهودیان قسطنطنیه نگاشته و برای جلوگیری از اخراج خویش از ایشان کسب تکلیف کرده بودند. یهودیان عثمانی در پاسخ گروش ظاهری به مسیحیت را توصیه کرده بودند.
(Judaica, vol. 11, pp. 1055-57; vol. 13, pp. 1259-1264; vol. 15, p. 1285)

39. Les Propheties de Maistre Michel Nostradamus
40. Catherine de Medicis (1519-1589)

دختر لورنتسو مدیچی، دوک اوربینو، و نواده “لورنتسوی باشکوه” ملکه فرانسه در سالهای 1547-1559 و مادر واپسین پادشاهان سلسله والوا. کاترین به مدت سی سال مقتدرترین چهره سیاسی فرانسه بود. کمی پس از تولد پدر و مادرش به بیماری سیفلیس درگذشتند. در 14 سالگی (1533) عمویش، پاپ کلمنت هفتم، او را به همسری دوک اورلئان، دومین پسر فرانسوای اول، در آورد که بعدها با عنوان “هنری دوم” پادشاه فرانسه (1547-1559) شد. در دوران سلطنت شوهر و پسر بزرگش، فرانسوای دوم، اقتدار اندک داشت. با مرگ فرانسوای دوم (1560)، به عنوان نایب السلطنه پسر دومش، شارل نهم، حکومت را به طور کامل به دست گرفت و پس از بلوغ شارل (1563) همچنان حکمران واقعی فرانسه بود. دوران اقتدار کاترین مقارن با جنگ‌های مذهبی پروتستان‌های فرانسوی پیرو کالون (هوگنوها) و کاتولیک‌های فرانسه است که از سال 1562 آغاز شد. کاترین، که کاتولیک بود معمولاً از کاتولیک‌ها حمایت می‌کرد هرچند می‌کوشید پروتستان‌ها را نیز راضی نگه دارد. در سال 1560، دخترش الیزابت والوا، را به همسری فیلیپ دوم، پادشاه مقتدر اسپانیا در آورد؛ (الیزابت سومین زن فیلیپ بود) و در سال 1572 ترتیب وصلت دختر دیگرش، مارگارت والوا، با هنری شاه ناوار داد که بعدها با نام “هنری چهارم” پادشاه فرانسه شد. داماد اول کاتولیک و داماد دوم پروتستان بودند. در سال 1572 به دلیل سلطه هوگنوها (Huguenots) بر پسرش شارل به دسیسه علیه ایشان پرداخت و قتل گاسپار کولینی (Gaspard de Coligny)، دریاسالار فرانسوی و رهبر هوگنوها، و کشتار 50 هزار تن از پروتستان‌ها را ترتیب داد (24 اوت 1572). این ماجرا به کشتار روز سن بارتلمی (Saint Bartholomew’s Day Massacre) معروف است. کاترین ده فرزند زایید که سه تن شان در زمان زایمان یا کودکی مردند.

41. Charles IX (1550-74)

دومین پسر هنری دوم و کاترین مدیچی. پادشاه فرانسه در سال‌های 1560-1574. با مرگ برادر بزرگش، فرانسوای دوم، به سلطنت رسید. سال‌های حکومت او، دوران ستیزها و دسیسه‌های کاتولیک‌ها و پروتستان‌های فرانسه (هوگنوها) است.

42. Judaica, vol. 12, pp. 1230-1231; Geoffrey Wigoder, Dictionary of Jewish Biography, London: Simon & Schuster, 1991, pp. 376-377.

43- گلسرخی، همان مأخذ، ص 498.

44. Henry III (1551-1589)

سومین پسر هنری دوم و کاترین مدیچی. پادشاه فرانسه در سال‌های 1574-1589 و آخرین پادشاه از خاندان والوا. در دوران او جنگ‌های مذهبی داخلی فرانسه به ورشکستگی و افلاس این کشور انجامید. در سال 1573 پادشاه لهستان شد ولی یک سال بعد، با مرگ برادرش به فرانسه بازگشت و تاج و تخت این کشور را به دست گرفت. دوران سلطنت هنری سوم نیز دوران جنگ‌های خونین داخلی میان کاتولیک‌ها و پروتستان‌هاست. هنری سوم بلاعقب بود. با مرگ او، شوهر خواهرش، شاه ناوار از خاندان بوربن، با نام هنری چهارم پادشاه فرانسه شد و بدینسان سلطنت فرانسه به خاندان فوق انتقال یافت. هنری چهارم پروتستان بود و از حامیان هوگنوها. سلطنت او با مخالفت شدید پاپ و کاتولیک‌ها مواجه شد. لذا در سال 1593 به مذهب کاتولیک گروید و در سال 1598 آئین فوق را به عنوان مذهب رسمی کشور اعلام کرد. مع‌هذا، او به پروتستان‌ها نیز آزادی کامل دینی و سیاسی اعطا نمود.
45- همان مأخذ، ص 501.

46. Centuries.

47- دورانت، همان مأخذ، ج 6، ص1014.
48- همان مأخذ، ص 1013.

49. Ronald C. Sawyer
50. Americana, 1985, vol. 20, p. 484

51- سرژ هوتن، پیشگویی‌های نستراداموس، ترجمه شهلا المعی، تهران: بدیهه، 1376، صص 117-118.

52. Guillaume Postel (1510-1581).
53. Elijahn Levita.
54. Judaica, vol. 13, pp. 932-933.

55- گلسرخی، همان مأخذ، ص 505

56. Society of Jesus (S.J.)
57. St. Ignatius of Loyola (1491-1556)
58. Francis Borgia, duke of Gandia and viceroy of Catalonia
59. Britannica, 1997, vol. V, pp. 549-550; ibid, vol. 11, pp. 165-167; ibid, vol. 19, p. 1055.

60- در رابطه با شیوه زیست و سلوک یهودیان مخفی پرسش اساسی مطرح است: در فضای کاملاً دینی فرقه‌هایی چون یسوعی، سلوک ایشان چگونه بود که می‌توانست نظر مثبت دیگران را جلب کند تا بدان حد که افراد فوق را مسیحی تر و متعصب تر از خود بپندارند، به ایشان کاملاً اعتماد کنند و حتی، مثلاً در ماجرای تأسیس انکیزیسیون اسپانیا، تسلیم امواج سیاسی- دینی برخاسته از ایشان شوند؟ در این رابطه باید به تداوم فرهنگ و روانشناسی یهودی در قالب‌های دینی دیگر توجه کرد: یهودی مخفی جداً برای خود یک رسالت و مأموریت الهی قائل است و این با “نفوذ” به معنای ساده و متعارف کلمه تفاوت ماهوی دارد. او به رسم مسیحیان یا مسلمانان و در قالب فرایض ایشان عبادت می‌کند و چون عمیقاً مذهبی است چنان عبادت می‌کند که شاید کمتر مسیحی یا مسلمان واقعی بتواند چون او عبادت کند. یهودی مخفی، طبق فرهنگ و روانشناسی خاص یهودیان، می‌تواند به شدت ساده‌زیست باشد و چنان سلوک مرتاضانه‌ای از خود بروز دهد که شاید یک مسیحی و مسلمان واقعی قادر به انجام چنین رویه‌ای در زندگی خود نباشد. و طبعاً همین شیوه سلوک بود که احترام دیگران را نسبت به ایشان برمی‌انگیخت حتی در زمانی که می‌دانستند فرد فوق “مارانو” یا “جدیدالاسلام” است. در مواردی که چنین شناختی وجود نداشت، طبعاً تأثیر این شیوه زیست مضاعف بود. این رویه را ناتان غزه‌ای به گویاترین شکل بیان داشته است.

61. Mackey, ibid, vol. 1, p.506.
62. Coil, ibid, p. 332.

منبع: عبدالله شهبازی ؛ زرسالاران یهودی و پارسی استعمار بریتانیا و ایران، ج4، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی.

جادو ، جادو ، جادو ، جادو ، جادو ، جادو ، جادو ، جادو ، جادو ، جادو ، جادو ، جادو

تنها با یک کلیک به کانال تلگرام اندیشکده مطالعات یهود بپیوندیم:

تلگرام اندیشکده مطالعات یهود

همچنین ببینید

فراماسونری و گیلدها

فراماسونری و اسطوره گیلدها (2)

گیلدها نهادهایی مبتنی بر سلسله مراتب اکید بود که رهبری آن در دست معدود استادکاران قرار داشت. اعضای گیلد به سه گروه استادکاران، کارگران ماهر و شاگردان تقسیم می‌شدند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده + بیست =