خانه / یهود و اسلام / فتنه‌های یهود / سیر جنگ‌های پیامبر اسلام و یهود
جنگ‌های پیامبر و یهود

سیر جنگ‌های پیامبر اسلام و یهود

در سال دوم هجرت سلسله جنگ‌های پیامبر با مشرکان و یهود با جنگ بدر آغاز می‌شود. سیر این جنگ‌ها چنان است که از جنگ‌های به ظاهر با مشرکان مکه آغاز می‌شود و رفته رفته دست یهود در پشت‌پرده این جنگ‌ها آشکارتر می‌شود و تا جنگ‌های مستقیم با یهود ادامه می‌یابد. در پایان و با شکست‌های متعدد یهود، روم وارد میدان شده و خود به جنگ اسلام می‌آید. جنگ بدر که با پیروزی مسلمانان به پایان رسید، به دنبال خود فتنه یهود بنی‌قینقاع را داشت که با وساطت عبدالله بن ابی به اخراج آنان از مدینه انجامید. پس از آن با پایان تلخ ولی عبرت‌آموز جنگ احد -که کمترین نتیجه‌اش به تعبیر قرآن کریم (1) متمایز شدن مؤمنان واقعی از منافقان بود- و در پی وقوع دو حادثه اسفناک رجیع (2) و بئر معونه (3)، غزوه بنی‌النضیر (4) پیش آمد که علی‌رغم تحریک انجام شده از سوی عبدالله بن اُبَی منافق برای ایجاد مقاومت در آنها، سرانجام به محاصره و اخراج این گروه یهودی نیز از مدینه انجامید. در جریان جنگ احد و در کنار مسائل ریز و درشت آن، دو موضوع شایسته توجه است: یکی ورود شیطان به صحنه و ایجاد شایعه‌ی کشته شدن پیامبر که تأثیر منفی قابل توجهی در سیر جنگ داشت (5) و دیگری رشادت امیرالمؤمنین علیه‌السلام که در سخت‌ترین شرایط جنگ بر همگان آشکار شد. (6)
با پشت سر گذاشتن این دوره از جنگ‌ها و در جریان جنگ احزاب -یا خندق- یهود بنی‌قریظه نقشی جدی را در ایجاد جنگ برعهده می‌گیرند. با پایان یافتن افتخارآمیز جنگ احزاب به سود مسلمانان، غزوه بنی قریظه (7) پیش می‌آید که در خصوص سرانجام آن ابهامی جدی در تاریخ وجود دارد. بیشتر مورخان بر آنند که پس از محاصره و با حکمیت سعد بن معاذ، مردان این قوم همگی گردن زده شدند و زنان و کودکان آنان به کنیزی و اسارت رفتند. (8) در عین حال دکتر نجاح الطائی در تحقیقی ارزشمند به سه قتل عام ادعایی یهود یعنی داستان بخت‌النصر، حمله رومیان و همین ماجرای بنی‌قریظه پرداخته و هر سه را با ادله‌ای منتفی دانسته است. (9) همچنین ولید عرفات در تحقیقی مفصل ضمن بررسی واقعه، تناقضات درونی آن را مطرح نموده و به شباهت آن با دیگر وقایع ادعایی یهود اشاره نموده است. (10)
در جریان جنگ بزرگ احزاب چند نکته قابل تأمل است که اهمیت و نقش آن را در تاریخ اسلام دو چندان می‌کند.

نخست نقش برجسته‌ی امیرالمؤمنین علیه‌السلام در رقم‌زدن سرنوشت این جنگ که پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله ضربه ایشان را -که به هلاکت عمرو بن عبدود و ایجاد رعب در سپاه دشمن انجامید- برتر از عبادت ثقلین یعنی جن و انس دانسته‌اند. (11) سرنوشت اسلام و مخالفان آن در جنگ احزاب قطعی شد.
نکته دوم نقش سلمان فارسی و تدبیر او برای حفر خندق بود که نام او را در میان اصحاب برجسته ساخت. (12) این جایگاه -با حکمتی که سلمان از آن برخوردار بود و با تبعیتی که از ولایت در دل و جان او ریشه دوانده بود- تا بدان‌جا پیش رفت که وی شایسته‌ی رسیدن به مقام اهل بیتی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله شد. (13) از این پس بود که قوم آخرالزمانی سلمان به بهانه حضور او در میان اصحاب بارها و بارها از زبان مبارک پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله مورد ستایش قرار گرفتند.
سومین موضوع قابل بررسی در جنگ احزاب، اتحاد گونه‌های مختلف دشمنان و آشکارشدن باطن آنان برای مقابله با اسلام بود، اتفاقی که به نظر می‌رسد امروزه نیز برای مقابله با انقلاب اسلامی در حال عمل است. اساساً به نظر می‌رسد جریان باطل در طول تاریخ در لحظه برخورد قاطع با جریان حق تلاش می‌کند تا همه اطراف را در جنگ درگیر کرده و بار مسئولیت را میان همه تقسیم نماید. این همان آموزش شیطان است که در جریان ترور پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در لیلة المبیت به مشرکان داده شد. اما نکته جالب در این‌جاست که علی‌رغم این فراخوان بزرگ و لشکرکشی عظیم، سیر جهانی شدن اسلام از همین نقطه آغاز می‌شود. در جریان حفر خندق واقعه‌ای اتفاق می‌افتد که طی آن پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله بشارت فتح فارس، روم و یمن را به مسلمانان می‌دهد. (14) پس از این واقعه بود که صلح حدیبیه (15) شکل گرفت و در آن فضای آرام و بدور از جنگ، دعوت سران جهان به اسلام آغاز شد.
در جنگ خیبر، یهود کاملاً آشکار و بدون همراهی مشرکان در برابر سپاه اسلام قرار گرفت که سرانجام با رشادت وصف ناشدنی امیرالمؤمنین علیه‌السلام به شکستی سنگین تن دادند و یهود فدک نیز در این سرنوشت با آنان شریک شد. در این جنگ داستانی مبنی بر مسموم شدن پیامبر به دست زنی یهودی نقل شده که کاملاً تأمل‌برانگیز می‌نماید. (16) در بررسی اسناد به نظر می‌رسد این ماجرا از ترکیب دو داستان، یکی احتمالاً واقعی و مربوط به پیش از جریان خیبر و دشمنی‌های مستقیم یهود، و دیگری ساختگی و مربوط به همین ماجرا، بازسازی شده باشد. طراحی داستان به حدی مضحک است که این حد از بی‌احتیاطی حتی شایسته فرمانده ساده‌ای در جنگ نمی‌باشد، چه رسد به شخصیت بزرگ پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله و دشمنی‌ای که از این قوم لجوج سراغ داشت. در این داستان تلاش شده تا مسموم شدن پیامبر را در این واقعه -که سرانجام چهار سال بعد به شهادت ایشان انجامید- از طریق مسموم نمودن کتف گوسفندی بریان شده و به حسّ انتقام‌جویی زنی نسبت دهند که شاهد کشته‌شدن قوم و قبیله خود به دست پیامبراکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله بوده است تا بدین‌شکل موضوع را کاملاً عاطفی جلوه داده و حقیقت بزرگ‌تری را پنهان نمایند. این حقیقت بزرگ‌تر آن است که اگر وجود مقدس پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله شهید شده باشند، این واقعه تلخ به دست منافقان تاریخ اسلام صورت گرفته است. امام صادق علیه‌السلام در ذیل آیه 144 سوره آل عمران (17) و در تفسیر آن به این حقیقت اشاره می‌کنند. (18)
پس از خیبر و شکست کامل یهودیان در منطقه، اینک نوبت روم است که خود وارد صحنه شده و مدیریت مقابله با پیش‌روی اسلام را برعهده گیرد. جنگ موته که در جریان آن اصحاب بزرگی چون زید بن حارثه، جعفر بن ابی‌طالب و عبدالله بن رواحه به شهادت رسیدند، نخستین شاهد بر این مدعا است. در پی جنگ موته و در همین راستا جنگ تبوک رخ می‌دهد که نقش منافقان با محوریت برخی یهودیان در کارشکنی در جریان این جنگ در تاریخ ذکر شده است. (19) در جریان همین جنگ است که حدیث منزلت در شأن امیرالمؤمنین علیه‌السلام از سوی پیامبر بیان می‌شود. (20)
در بازگشت از جنگ تبوک -یا به احتمال قوی تر در بازگشت از حجة الوداع و پس از معرفی امیرالمؤمنین علیه‌السلام به عنوان ولی و جانشین پیامبر در جریان غدیر خم- است که حادثه ترور پیامبر در عقبه به دست منافقان پیش می‌آید. (21) این توطئه با إخبار جبرئیل و تدبیر پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله خنثی شد، اما مدت کوتاهی پس از آن و درست در لحظه‌ای که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله سپاه اسامه را برای نهایی کردن کار و جنگ با روم تجهیز کرده بودند، با توطئه دیگری از سوی منافقان، در بستر بیماری افتاده و با مسمومیت ناشی از زهر در سال یازدهم به شهادت رسیدند.

پی‌نوشت‌ها:
1- سوره آل عمران، آیه 141: وَ لِیمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یمْحَقَ الْکَافِرِینَ‌؛
و تا خدا کسانى را که ایمان آورده‏اند خالص گرداند و کافران را [به تدریج] نابود سازد.
آیه 154:ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَیکُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعَاساً یغْشَى طَائِفَةً مِنْکُمْ وَ طَائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یظُنُّونَ بِاللَّهِ غَیرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِیةِ یقُولُونَ هَلْ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَی‌ءٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ کُلَّهُ لِلَّهِ یخْفُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ مَا لاَ یبْدُونَ لَکَ یقُولُونَ لَوْ کَانَ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ شَی‌ءٌ مَا قُتِلْنَا هَاهُنَا قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیهِمُ الْقَتْلُ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ وَ لِیبْتَلِی اللَّهُ مَا فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیمَحِّصَ مَا فِی قُلُوبِکُمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.
سپس [خداوند] بعد از آن اندوه، آرامشى [به صورت] خواب سبکى، بر شما فرو فرستاد، که گروهى از شما را فرا گرفت، و گروهى [تنها] در فکر جان خود بودند و درباره خدا، گمانهاى ناروا ، همچون گمانهاى [دوران] جاهلیت مى‏بردند. مى‏گفتند: «آیا ما را در این کار اختیارى هست؟» بگو: «سررشته کارها [شکست یا پیروزى]، یکسر به دست خداست.» آنان چیزى را در دلهایشان پوشیده مى‏داشتند، که براى تو آشکار نمى‏کردند. مى‏گفتند: «اگر ما را در این کار اختیارى بود، [و وعده پیامبر واقعیت داشت،] در اینجا کشته نمى‏شدیم.» بگو: «اگر شما در خانه‏هاى خود هم بودید، کسانى که کشته شدن بر آنان نوشته شده، قطعاً [با پاى خود] به سوى قتلگاه‌هاى خویش مى‏رفتند. و [اینها] براى این است که خداوند، آنچه را در دلهاى شماست، [در عمل] بیازماید و آنچه را در قلبهاى شماست، پاک گرداند و خدا به راز سینه‏ها آگاه است.
آیه 166: وَ مَا أَصَابَکُمْ یوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِیعْلَمَ الْمُؤْمِنِینَ.‌
و روزى که [در اُحد] آن دو گروه با هم برخورد کردند، آنچه به شما رسید به اذن خدا بود [تا شما را بیازماید] و مؤمنان را معلوم بدارد.
2- حضرت رسول صلی الله علیه و آله مرثد بن ابی مرثد غنوی حلیف حمزه بن عبد المطلب را با خالد ابن بکیر و عاصم بن ثابت بن افلج و خبیب بن عدی و زید بن دثنه و عبدالله بن طارق بطرف رجیع فرستادند و امارت این جماعت را مرشد بن ابی مرشد بعهده داشت. در این هنگام جماعتی از «عضل» و «دیش» نزد پیغمبر آمدند و گفتند: عده ای را به قبیله ما بفرست تا قرآن بما بیاموزند و دین را به ما بفهمانند. فرستادگان قبیله به اتفاق اصحاب پیغمبر از مدینه بیرون شدند و به بیابان «رجیع» که متعلق به «هذیل» بود رسیدند و بر روی آبی فرود آمدند. در این موقع جماعتی از «هذیل» که به آنان «بنو لحیان» می گفتند آمدند و با اصحاب پیغمبر به جنگ پرداختند و آنها را از پا درآوردند. ابان گفت: قبیله هذیل هنگامی که عاصم بن ثابت را کشتند، تصمیم گرفتند سر او را به «سلاقه» دختر «سعد» بفروشند، این زن هنگامی که دو پسرش در جنگ احد از بین رفته بودند نذر کرده بود اگر سر عاصم را به چنگ آورد در کاسه سر او شراب بخورد، افراد قبیله هذیل چون خواستند سر او را بگیرند و برای این زن بفرستند زنبورها پیرامون آن جمع شدند و آنان را نیش زدند و لذا نتوانستند این عمل را انجام دهند. در این هنگام که زنبوران بین مشرکین و عاصم حایل شدند، گفتند: اینک برگردیم تا شب بیاید، در شب زنبوران به لانه‌های خود برمی گردند آنگاه برمی گردیم و تصمیم خود را عملی می کنیم، در آن شب سیلی آمد و بدن عاصم را با خود برد، عاصم با خداوند عهد بسته بود که با مشرکین آمیزش نکند، و هیچ مشرکی نیز با او تماس نگیرد تا آنگاه که حیات دارد، خداوند برای نیت او وی را از دستبرد مشرکین نجات داد.(إعلام الوری بأعلام الهدی، ص 86)
3- پس از اینکه چهار ماه از واقعه احد گذشت ابو براء عامر بن مالک بن جعفر ملاعب الأسنه در مدینه خدمت حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله رسید. پیغمبر اسلام را بر وی عرضه داشت او نیز قبول کرد و مسلمان شد، پس از آن عرض کرد: اگر جماعتی از یاران خود را به طرف نجد بفرستی و مردمان آن سامان را به اسلام دعوت کنند امیدوارم آنها اسلام را اختیار کنند. پیغمبر فرمود: من از اهل نجد بر آنها بیمناک هستم، ابوبراء عرض کرد: یا رسول الله! من اصحاب شما را در پناه خود خواهم گرفت.
در این هنگام حضرت رسول منذر بن عمرو را با گروهی از مسلمین که عدد آنها را مختلف نوشته اند به دیار نجد فرستادند. در میان این جمعیت حارث بن صمه، حرام بن ملحان و عامر بن فهیره هم بودند. اصحاب پیغمبر از مدینه بیرون شدند. نزدیک بئر معونه که در زمین‌های بنی عامر و بنی سلیم واقع شده بود فرود آمدند، پس از این حرام بن ملحان را با نامه پیغمبر نزد عامر بن طفیل فرستادند. هنگامی که قاصد نامه پیغمبر را به عامر داد وی بنامه توجهی نکرد، و دستور قتل حرام بن ملحان را داد، موقعی که خواستند حرام را بکشند وی گفت: الله اکبر به خداوند کعبه به آرزوی خود رسیدم!.
عامر بن طفیل پس از اینکه حرام بن ملحان را کشت، خویشاوندان خود را دعوت کرد تا با مسلمین جنگ کنند آنها دعوت او را رد کردند، و گفتند: ما با ابو براء نقض عهد نخواهیم کرد، در این هنگام قبائل بنی سلیم مانند «عصیه» و «رعل» و «ذکوان» به علت اینکه حضرت رسول آنها را نفرین کرده بود فریاد کشیدند و به طرف مسلمین هجوم آوردند. هنگامی که مسلمانان دیدند که مشرکین تصمیم دارند با آنان جنگ کنند، آنها نیز شمشیرهای خود را کشیدند و آماده کارزار شدند، در این جنگ همه مسلمین کشته شدند و کسی از آنها باقی نماند، فقط دو نفر از مسلمان‌ها یکی بنام عمرو بن امیه ضمری و مردی از انصار که در بیابان مرکب‌ها را می چراندند از جریان بی خبر بود. این دو نفر مشاهده کردند پرندگان در اطراف لشکرگاه آنها گردش می کنند، و گفتند باید قضیه تازه ای باشد، هنگامی که از بیابان آمدند دیدند تمام آنان در خون خود غوطه می خورند.
مرد انصاری به عمرو گفت: شما چه نظر داری؟ عمرو گفت: من خیال می کنم خدمت حضرت رسول برویم و او را از جریان آگاه کنیم، انصاری جواب داد: من دلم یاری نمی کند از منذر بن عمرو جدا شوم. این مرد برگشت و با مشرکین جنگ کرد تا کشته شد، عمرو نیز به مدینه مراجعت کرد و جریان را به پیغمبر گزارش داد.
حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله از این جریان سخت ناراحت گردید و فرمود: من به این کار راضی نبودم این پیش آمد در اثر پیشنهاد ابو براء اتفاق افتاد. هنگامی که جریان کشتن مسلمین به ابوبراء رسید وی از نقض عهد عامر بن طفیل ناراحت شد و از مصیبت‌هائی که به اصحاب پیغمبر رسیده بود فوق العاده متأثر گردید و مشرف به موت شد. در این هنگام ربیعة بن ابو براء در قبیله عامر بن طفیل حاضر شد و او را در میان خویشاوندانش هدف نیز قرار داد. تیر به ران او رسید، عامر گفت: این به تحریک عموی من ابوبراء است، اگر من مردم خون من برای عمویم خواهد بود؛ و اگر زنده ماندم تصمیم خود را در این باره خواهم گرفت.(إعلام الوری بأعلام الهدی، ص 87)
4- حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله نزد «کعب بن اشرف» رفتند تا از وی قرضی بگیرند. او ابتداء از پیغمبر احترام نمود و از وی تجلیل کرد. پس از اینکه حضرت با اصحاب خود نشستند، کعب به بهانه فراهم کردن طعام و غذا از مجلس بیرون شد، ولی باطنا در نظر گرفت آن جناب را به قتل برساند. در این وقت جبرئیل علیه‌السلام فرود آمد و پیغمبر را از نیت کعب بن اشرف مطلع ساخت. حضرت رسول از خانه کعب بن اشرف بیرون شد، و طوری وانمود کرد که برای قضای حاجتی می رود. پیغمبر چون می دانست اطرافیان کعب اصحاب او را نخواهند کشت لذا به تنهائی راه مدینه را در پیش گرفت.
هنگامی که پیغمبر به مدینه مراجعت می کردند یکی از اصحاب کعب که برای کمک و یاری او می آمد در راه حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله را دید. او جریان حضرت را به کعب اطلاع داد، و اصحاب پیغمبر نیز از قضیه مراجعت آن جناب مطلع شدند و آنان هم برگشتند. عبدالله بن صوریا که دانشمندترین یهودیان بود گفت: به خداوند سوگند پروردگار محمد او را از نیت سوء و مکر و فریب شما خبر داده، و اینک فرستاده وی خواهد آمد و شما را به ترک این دیار امر خواهد کرد، اکنون به حرف من گوش فرا دهید و به وی ایمان بیاورید، تا مال و جان شما در امان باشد، و اگر از گفتار او درگذرید شما را از این محل بیرون خواهد کرد.
یهودیان گفتند: خروج ما از این محل و ترک مال و دیار بر ما گواراتر است تا اینکه به محمد ایمان بیاوریم!، عبدالله گفت: ولی اگر ایمان بیاورید برای شما بهتر است، و اگر برای رسوائی شما نبود من ایمان می آوردم. پس از اینکه حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله به مدینه مراجعت کردند، محمد بن مسلمه را نزد یهودیان فرستادند، و برای آنها سفارش اکید کردند که هرچه زودترد از اموال خود برداشته و از دیار خود بیرون شوند، و حضرت امر فرمودند که تا سه روز باید یهودیان منازل خود را  تخلیه کنند. (إعلام الوری بأعلام الهدی، ص 88)
5- هنگامی که بین مسلمین و مشرکین جنگ درگرفت کفار فرار کردند و مسلمین آنها را با شمشیرهای خود از پا درآوردند در این هنگام که مشرکین فرار کردند، اصحاب عبدالله بن جبیر گفتند اینک غنیمت را دریابید، عبدالله گفت: آیا پیغمبر به شما سفارش نکرد که از جای خود تکان نخورید؟ من از این محل حرکت نمی کنم تا فرمان حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله برسد. اصحاب عبدالله به سخنان او گوش ندادند و برای غنیمت از اطراف او پراکنده شدند در این وقت خالد بن ولید که از طرف مشرکین در کمین بود اطراف عبدالله را خالی دید و به او حمله آورد و وی را از پا درآورد. پس از این جریان فراریان کفار مراجعت کردند و با مسلمین به جنگ و قتال پرداختند و مسلمانان از میدان جنگ فرار نمودند.
در این هنگام شیطان فریاد کشید: محمد کشته شد و این صدا در میان مسلمین پیچید. پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله از عقب آنها فریاد برآورد: من رسول خدا هستم. پروردگار من به من وعده نصرت داده. شما کجا فرار می کنید؟! مسلمان‌ها صدای پیغمبر را شنیدند و لیکن به عقب خود نگاه نمی کردند. فریاد شیطان در این روز تا مدینه رسید و تمام زنان هاشمیه و حضرت فاطمه با فریاد شیون از خانه بیرون آمدند. حضرت صادق علیه‌السلام فرمود: مردم در روز احد از حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله دور شدند و آن جناب را در میدان جنگ تنها گذاشتند، پیغمبر از این جریان فوق العاده خشمگین شد، و حضرت هنگامی که غضب می کرد عرق از چهره‌های مبارکش جاری می شد.
در این هنگام که حضرت رسولصلی‌الله‌علیه‌وآله در میدان جنگ تنها مانده بودند، و تمام اصحاب و یاران او فرار کرده بودند؛ ناگهان متوجه شدند که علی بن ابی طالب علیه‌السلام در پهلوی وی ایستاده،؛ پیغمبر فرمود: یا علی! چرا مانند خویشاوندان پدری خود از میدان فرار نکردی؟! علی علیه‌السلام عرض کرد: یا رسول الله! آیا پس از اسلام کفر را اختیار کنم من به شما اقتداء کرده و از شما جدا نخواهم شد. حضرت فرمود: اینک مرا از دشمنان محافظت کن، علی علیه‌السلام به طرف مشرکین حمله کرد و یکی از آنها را از پا درآورد، در این هنگام جبرئیل گفت: یا محمد مواساه این است، حضرت رسول فرمود: او از من است و من از او. جبرئیل گفت: من هم از شما هستم.(إعلام الوری بأعلام الهدی، ص 81)
6- آنچه ابن جریر طبری، ابن اثیر، طبرانی و محب الدین طبری از ابی رافع (از اصحاب پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت کرده اند دلالت بر این دارد که علی تمام پرچمداران را از پا درآورد. در ریاض النظره، محب الدین چنین آمده است: «همین که علی روز اُحُد پرچمداران را کشت، جبرئیل گفت: یا رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله این است معنی برابری. پیامبر گفت: البته او از من است و من از او جبرئیل گفت: و من از شما.» از آنچه حاکم در صحیحه مستدرک روایت کرده است دانسته می شود که علی بن ابی طالب تنها مبارزی بود که در طول جنگ با پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله پایدار ماند، و دیگر افرادی که در زمره افراد ثابت قدم نام برده اند، در حقیقت نخستین کسانی بودند که پس از کناره گرفتن پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله به سوی او بازگشتند. حاکم روایت کرده است که ابن عباس گفت: «علی دارای چهار ویژگی است که کسی واجد آنها نیست: او نخستین فرد از عرب و عجم است که با رسول خدا نماز گزارد. و او کسی است که پرچم پیامبر در تمام لشکرکشی‌های بزرگ به دست او بود، و کسی است که با پیامبر روز مهراس ‍[احد] ایستادگی کرد، و او کسی است که پیامبر را غسل داد و وارد قبرش کرد.» طبری از ابی رافع روایت کرده که او گفت: پیامبر خدا گروهی از مشرکان را دید و به علی گفت: به آنان حمله کن، پس علی حمله کرد و آنان را پراکنده ساخت و عمرو بن عبدالله جمعی را کشت، سپس گروه دیگری را دید که قصد او را دارند. پس به علی گفت: بر آنان حمله کن! پس علی حمله برد و جمعیت آنها را متفرق کرد، و شیبة بن مالک-یکی از فرزندان عامر بن لؤی-را کشت. گروهی جنگجو از قبیله کنانه قصد حمله به پیامبر را داشتند که در میان آنها چهار پسر سفیان بن عویف: خالد، ابوالشعشاء، ابوالحمراء و غراب بودند، پس پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله به علی فرمود: مرا از شر این دسته از ارتش دشمن خلاص کن! و علی بر آنها حمله برد در حالی که آنان نزدیک به پنجاه سوار بودند و علی پیاده بود، و آن قدر با شمشیرش آنها را زد تا از پیرامون پیامبر پراکنده شدند، اما دوباره دور او را گرفتند، باز بر آنها حمله برد،‌آن کار چندین بار تکرار شد تا این که هر چهار پسر سفیان بن عویف و تمام آن ده نفر را کشت. در صحیح مسلم آمده است که سهل بن سعد گفت: «پیامبر از ناحیه صورت مجروح شده بود و یکی از دندانهای کرسیش شکسته و کلاه خود روی سرش در هم شکسته بود. و فاطمه دختر رسول خدا خونها را می شست و علی بن ابی طالب با سپرش (از آب گودالی در احد به نام مهراس) آب می ریخت، پس چون فاطمه دید که آب جز این که خون را زیاد کند، فایده ای ندارد، قطعه حصیر را گرفت و سوزاند تا خاکستر شد، و بعد روی زخم چسباند تا خون بند آمد.» (امیرالمؤمنین، اسوه وحدت، ص 123، محمد جواد شریف)
7- پس از جنگ خندق، پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله پس از اطمینان از فرار مشرکان، به فرمان خداوند، سراغ بنی قریظه رفتند که برخلاف پیمان خویش آتش جنگ احزاب را افروخته بودند و در همان زمان از پشت به مدینه هجوم آورده بودند. سپاهیان پیامبر قلعه بنی قریظه را محاصره کردند. این محاصره پانزده روز به طول انجامید. پس از اینکه بنی قریظه از محاصره به تنگ آمدند، از پیامبر خواستند ابوالبابه بن عبدالمتذر را که از هم پیمانان اوسی آنان بود، نزد آنان بفرستد تا با او رایزنی کنند. ابولبابه در جمع پریشان یهود حاضر شد. آنان پس از یادآوری کمک‌های خود به اوسیان در جنگ‌های جاهلی و اظهار پشیمانی از پیمان شکنی خود با پیامبر، از او پرسیدند: آیا خواسته محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله را در تسلیم شدن بپذیریم؟ او گفت: آری، و در عین حال به گلوی خود اشاره کرد که یعنی تسلیم شدن برابر مرگ است. ابولبابه فوراً متوجه خیانت خود شد و با ناراحتی و پشیمانی از دژ بنی قریظه بیرون آمد و بدون اینکه نزد مسلمانان بازگردد، به مسجد رفت و خود را به ستونی بست و استغفار کرد. او هفت و یا به قولی پانزده روز در گرمای شدید خود را بسته بود و می گفت: یا می میریم و یا توبه ام پذیرفته می شود. دخترش تنها در موارد ضرورت و نماز او را باز می کرد. تا اینکه با نزول آیه ای خداوند پذیرش توبه وی را اعلام کرد (ر.ک: تفاسیر ذیل آیه 102 سوره توبه) با اینکه خطای ابولبابه می رفت تا بنی قریظه را از تسلیم شدن باز دارد، اما به نقل ابن هشام تهدید امیرمؤمنان آنان را از قلعه‌ها پایین کشید. علی علیه‌السلام همراه زبیر جلو رفته، فریاد زد: ای سپاه ایمان، به خدا سوگند، یا آنچه حمزه چشید، خواهم چشید یا قلعه را فتح خواهم کرد. اینجا بود که بنی قریظه تصمیم به تسلیم گرفتند. (سیره ابن هشام، ج2، ص 240؛ و نیز ر.ک: شیخ مفید، الارشاد، ج1، ص 113) پس از تسلیم بنی قریظه، از پیامبر خواستند که سعد بن مغاد را به عنوان حکم میانشان قرار دهد. سعد در جریان نبرد خندق تیر خورده، شاهرگ دستش قطع شده بود و حال خوبی نداشت. سعد را حاضر کردند. نخست از بنی قریظه درباره حکمیت خود تعهد گرفت و گفت: آیا حکم مرا خواهید پذیرفت؟ گفتند: آری. آنگاه حکم کرد که مردان بنی قریظه کشته شوند و زنان و فرزندانشان اسیر و اموالشان قسمت مسلمانان شود. پیامبر فرمود: این همان حکم خداوند درباره ایشان است.(سیره ابن هشام، ج2، ص 244). سعد پس از این رویداد به دلیل شدت بیماری حاصل از جنگ، به شهادت رسید.
8- برای نمونه ر.ک: الخصال، ج1، ص 195.
9- الطائی، نجاح عطاء، لیال یهودیه، هل ذبح البابلیون و النصاری و المسلمون الیهود، لندن، دارالهدی لاحیاء التراث، 1423ه.
10- ولید عرفات، نقد و بررسی گزارش اعدام مردان بنی قریظه بعد از جنگ خندق، ترجمه: مصطفی صادقی.
11- الطرائف، ج2: ص 519: یوْمَ الاحْزابِ لََضَربَهُ علی خَیرٌ مِنْ عبادَهِ الثَّقَلَین.
ضربه علی در روز احزاب از عبادت جن و انس بالاتر است.
12- إعلام الوری بأعلام الهدی، ص 90.
13- برای نمونه ر.ک: الاحتجاج علی أهل اللجاج، ج1، ص 260: سلمانٌ مِناَّ اهلَ البَیتِ وَ مَنْ لَکُمْ بِمِثلِ لُقْمانَ الحکیمِ عَلِمَ الاوَّلِ والاخِر.
سلمان از اهل بیت ما است و کیست در میان شما مثل لقمان حکیم که عالم علم اولین و آخرین بود. این نص است بر آنکه لقمان این امت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله سلمان فارسی رحمه الله است و او عالم و مطلع بعلم اولین و آخرین است.
14- براء بن عازب می گوید: چون پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله به کندن خندق (در جنگ احزاب) فرمان داد، صخره بزرگی در عرض خندق آشکار شد که کلنگ‌ها در آن اثر نداشت. پیامبر آمد و چون آن را دید، لباسش را کند و کلنگ را گرفت و گفت: بسم الله، و ضربه ای زد که یک سوم آن صخره شکسته شد و گفت: الله اکبر، کلیدهای سرزمین شام به من داده شد و به خدا سوگند که هم اکنون کاخ‌های سرخ آن را می بینم. سپس ضربه دوم را زد و گفت: بسم الله و یک سوم دیگر را هم شکست و گفت: الله اکبر، کلیدهای سرزمین فارس به من داده شد و به خدا سوگند که من کاخ سفید مدائن را می بینم. سپس ضربه سوم را زد و باقیمانده سنگ شکسته شد و گفت الله اکبر، کلیدهای سرزمین یمن به من داده شد و به خدا سوگند که از همین جا درهای صنعا را می بینم.(خصال-ترجمه جعفری، ج1، ص 243)
15-در ماه ذی القعده سال ششم، پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در خواب دید با یارانش به مکه رفته و به انجام حج عمره در کعبه موفق گشته اند. پیامبر به دنبال آن از مسلمان و قبایل اطراف مدینه دعوت کرد با او برای انجام عمره به مکه بروند. اکثریت مهاجر و انصار مدینه همراه پیامبر از مدینه بیرون رفتند. پیامبر به «ذی الحلیفة» (اکنون «مسجد شجره» در آن است) رسید، جامه احرام پوشید و بر هفتاد شتر نشانه قربانی زد و از جلو راند تا به قریش بفهماند که او تنها برای حج عمره و طواف کعبه آمده است. در دو منزلی مکه، مردی به نام بشیر، در گزارش وضعیت مکه به پیامبر گفت: قریش برای جلوگیری از شما همگی همراه خانواده شان از شهر خارج شده تا نگذارند شما به مکه بیایید و خالد بن ولید با دویست نفر پیشاپیش تا «کراع الغمیم» آمده اند. پیامبر فرمود: «وای بر قریش که هستی خود را با کینه توزی‌ها از دست داده اند. من در راه این دین آن قدر می جنگم تا خدا آن را پیروز گرداند یا کشته شوم!» سپس فرمود: کیست تا ما را از راهی ببرد که با قریش برخورد نکنیم؟ مردی این کار را برعهده گرفت سپس مهار شتر پیامبر را به دست گرفت و پس از عبور از راه‌های دشوار تا روستای «حدیبیه» در نزدیکی مکه رفتند. ناگهان شتر از رفتن ایستاد و پیامبر فرمود: من امروز هر پیشنهاد قریش مبنی بر مراعات خویشاوندی را می پذیرم. قریشیان، آمدن مسلمانان به مکه را برای خود ننگ می دانستند. وقتی چند نفر از بزرگان قریش نزد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله آمده هدف او را از سفر به مکه می پرسیدند پیامبر پاسخ همه را به یک گونه می داد و می فرمود: «ما برای زیارت کعبه و انجام عمره آمده ایم. سپس این شتران را قربانی کرده گوشت آنها را برای شما وامی گذاریم. و باز می گردیم!» عروة بن مسعود ثقفی، وقتی از نزد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله برگشت، به قریش گفت: «من به دربار فرمانروایان ایران و روم و حبشه رفته ام و چنین احترامی که پیروان محمد از او می کنند در دربارهای آنها ندیده ام و او را تسلیم شما نخواهند کرد.» قبیشیان، مکرز بن حفص را با گروهی فرستادند تا مسلمانی را دستگیر کرده و با گروگان گیری بتوانند خواسته خود را بر مسلمانان بقبولانند، اما مکرز و همراهان به دست مسلمانان اسیر شدند و پیامبر دستور داد تا آن‌ها را آزاد کنند. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله به عمر فرمود: نزد قریش برو و هدف ما را از سفر به مکه، به آنها برسان. عمر که از قریش بر جان خود می ترسید گفت: بهتر است عثمان را بفرستی که خویشانی در مکه دارد و می توانند از او حمایت کنند. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله عثمان را به مکه فرستاد و عثمان در پناه پسرعمویش (ابان بن سعید) پیام پیامبر را به قریش رساند. قریش گفتند: ما نمی گذاریم محمد طواف کعبه کند ولی خودت می توانی طواف کنی. عثمان گفت: تا پیامبر طواف نکند من طواف نمی کنم. قریشیان او را در مکه زندانی کردند. به مسلمانان خبر رسید که عثمان را کشته اند! پیامبر فرمود: از زیر این درخت برنخیزم تا تکلیفم را با قریش معلوم سازم و به دنبال آن از مسلمانان برای دفاع از اسلام بیعت گرفت که این بیعت را «بیعت شجره» گفته اند. پیامبر با عمل به قریشیان فهماند که اگر سر جنگ داشته باشند او نیز آماده جنگ خواهد شد. قریش پس از مشورت‌های زیاد، سهل بن عمرو را فرستاد تا صلح نامه ای بین پیغمبر و او بسته شود. پس از مذاکرات، موارد زیر نوشته شد:
1) از این تاریخ به بعد، جنگ تا ده سال میان طرفین ترک شود.
2) اگر کسی از قریشیان که تحت قیمومیت و ولایت دیگری است بدون اجازه سرپرست خود به نزد محمد آمد مسلمانان او را به سرپرست او بازگردانند ولی بازگرداندن مسلمانان از مکه به مدینه، الزامی نیست.
3) پیمان بستن قبایل عرب با یکی از دو طرف آزاد است و از طرف قریش، الزام و تهدیدی در این کار انجام نشود.
4) محمد و پیروانش باید امسال از رفتن به مکه صرف نظر کنند و سال آینده می توانند برای زیارت کعبه و عمره به مکه بیایند مشروط بر آنکه سه روز بیشتر در مکه نمانند و به جز شمشیر در غلاف، اسلحه ای با خود نیاورند.
5) طرفین راه‌های تجاری را برای همدیگر آزاد بگذارند و مزاحمتی برای یکدیگر فراهم نکنند.
6) تبلیغ اسلام در مکه آزاد باشد و مسلمانان مکه بتوانند آزادانه مراسم مذهبی خود را انجام دهند و کسی حق سرزنش و آزار آن‌ها را نداشته باشد.
پس از امضای قرارداد، قبیله خزاعه، هم پیمان پیامبر و قبیله بکر، هم پیمان قریش شد و قبله بکر با شبیخون به قبیله خزاعه، مقدمه نقض قرار داد را فراهم ساخت و سبب شد تا پیامبر در سال هشتم با لشکری برای دفاع از قبیله خزاعه به سوی مکه حرکت کند. این قرارداد، پیروزی بزرگی برای مسلمانان به ارمغان آورد، چنان که به گفته بسیاری از مفسران، سوره فتح در همین رویداد نازل شد. از زهری نقل شده است: «برای مسلمانان، پیروزی ای بزرگ تر از صلح حدیبیه نبود، زیرا مسلمانان پیوسته در جنگ با مشرکان بودند و از آن پس با خیالی آسوده به دین آموزی و دفع دشمنان دیگر و گسترش اسلام در جزیرة العرب و قاره‌ها و سرزمین‌های دیگر پرداختند و عموم مورخان، نامه نگاری پیامبر را به سران جهان برای پذیرش اسلام و رویدادهای بعدی را پس از صلح حدیبیه دانسته اند.» پیروزی دیگری این قرارداد برای مسلمانان آن بود که تازه مسلمانان در مکه می توانستند آزادانه مراسم دینی را انجام دهند و به تبلیغ اسلام در مکه و اطراف آن بپردازند و افراد بسیاری را مسلمان کنند.(زندگانی حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله، هاشم رسولی محلاتی)
16- الف-علی علیه‌السلام می فرماید: یهودیان عصر پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله نزد زنی یهودی به نام عبده آمدند و گفتند: تو میدانی که محمد پشت بنی اسرائیل را شکسته و یهودیت را ویران کرده همه اشراف یهود این زهر را آماده کردند و در مقابل اینکه تو این گوسفند را با این زهر آلوده کنی و به محمد بخورانی مزد شایانی خواهند داد. آن زن گوسفند را بریان کرده و همه رؤسای بنی اسرائیل را به خانه دعوت کرد و نزد رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله آمد و گفت یا محمد همه یهود را به خانه خود دعوت کردم و تو هم با یارانت مرا سرافراز کن، رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله به همراه من (علی) و ابودجاجه و ابوایوب و سهل بن حنیف و جمعی از مهاجرین به منزل او آمدند و چون وارد شدند زن گوسفند بریان شده را خدمت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله آورد، یهودیان حاضر در جلسه بینی‌های خود را با چشم بسته بودند و به پا ایستاده بودند و به عصاهای خود تکیه زده بودند، رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: بنشینید. آنها گفتند: چون پیغمبری به دین ما آید ما به خود اجازه نشستن نمی دهیم و بد می دانیم که نفس‌های ما به او برسد و او را آزار دهد، علی (علیه‌السلام) می فرماید: آنها دروغ گفتند، بلکه بینی‌های خود را به واسطه ترس از نفوذ بخار زهر بسته بودند. چون گوسفند را خدمت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله آوردند دست مسموم آن گوسفند به سخن درآمد و گفت: یا رسول الله صبر کنید مرا مخور من مسمومم، رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله عبده را خواست و فرمود: برای چه مرتکب این عمل شدی، او گفت: با خود گفتم اگر او پیغمبر خدا باشد این کار من به او زیانی نخواهد رساند و اگر دروغگو یا جادوگر باشد قوم خود را از او راحت کرده ام، جبرئیل در این هنگام فرود آمد و گفت: ای رسول خدا! خدا سلامت می رساند می فرماید بگو بنام خدا…پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله بعد از خواندن آن دعا و آیه قرآن و به یاران خود نیز سفارش کرد تا آن دعا را بخوانند، سپس فرمود: همه را بخورید، سپس دستور داد تا حجامت کنند.(امالی شیخ صدوق)
ب-حضرت محمد صلی الله علیه و‌آله و سلم وقتی وارد خیبر شد یک زن یهودی او را مسموم ساخت و خداوند سمّ را در دل آن حضرت سرد و سلامت داشته تا اجل او فرا رسد، و آن سمّ به نوعی بود که وقتی در دل واقع شد همچون آتش تمام آن محیط را می سوزاند، و این از قدرت خداوند است که انکارناپذیر است.(الإحتجاج علی أهل اللجاج، ج1، ص 214)
17- وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ وَ مَنْ ینْقَلِبْ عَلَى عَقِبَیهِ فَلَنْ یضُرَّ اللَّهَ شَیئاً وَ سَیجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ‌
محمد صلی الله علیه و‌آله و سلم فقط فرستاده خداست؛ و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند؛آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به عقب بر می گردید؟(و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیت و کفر بازگشت خواهید نمود؟) و هر کس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضرری نمی زند؛ و خداوند بزودی شاکران (و استقامت کنندگان) را پاداش خواهد داد.
18- ر.ک: بحارالأنوار، ج28، ص253،236، 11،20،21،175.
19- پیغمبر خدا صلی الله علیه و‌آله و سلم اطلاع یافت که منافقان گذشته از این که خودشان حاضر به شرکت در جنگ نیستند، در خانه یکی از یهودیان مدینه به نام “سویلم” که در محله “جاسوم” قرار داشت انجمن کرده تا مردم را از شرکت در جنگ بازدارند. برای سرکوبی آنان و تنبیه توطئه گران و عبرت دیگران، پیغمبر اسلام طلحه بن عبیدالله را با گروهی از مجاهدان مأمور کرد تا خانه مزبور را آتش زده و ویران کنند. (رسولی محلاتی، زندگانی حضرت محمد خاتم النبیین، ص 607)
20- علاوه بر عموم منابع شیعی، برای نمونه ر.ک: فضائل الخمسة من الصحاح الستة، ج1، ص 220: فقال له علی علیه‌السلام، خلفتنی مع الصبیان و النساء، قال: ألا ترضی أن تکون منی بمنزلة هارون من موسی إلا أنه لا نبوة بعدی.
هنگامی که رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله عازم غزوه تبوک شد، علی را در مدینه به جای خود باقی گذاشت. علی که احساس ناراحتی کرد، به عرض رسانید: مرا در میان زنان و کودکان باقی می گذاری که خلیفه تو بر آنان باشم! رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: آیا خرسند نیستی که منزلت تو نسبت به من، برابر با منزلت هارون به موسی باشد؟ با این تفاوت که پس از من، پیغمبری نمی باشد.
21- ماجرای ترور پیابمر صلی الله علیه و‌آله و سلم در آیات شریفه با کنایه ذکر شده است:
یحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا وَ لَقَدْ قَالُوا کَلِمَةَ الْکُفْرِ وَ کَفَرُوا بَعْدَ إِسْلاَمِهِمْ وَ هَمُّوا بِمَا لَمْ ینَالُوا وَ مَا نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ یتُوبُوا یکُ خَیراً لَهُمْ وَ إِنْ یتَوَلَّوْا یعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذَاباً أَلِیماً فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ مَا لَهُمْ فِی الْأَرْضِ مِنْ وَلِی وَ لاَ نَصِیرٍ. التوبه/74.
منافقان به نام خدا سوگند یاد می کنند که چیز بدی نگفتند (چنان نیست) آنان سخنان کفرآمیز بر زبان آوردند و بعد از اسلام آوردن، کافر شدند و تصمیماتی اتخاذ کردند که موفق به انجام آنها نشدند (سوء قصد به جان رسول خدا). آنها به جای آن که در برابر نعمت و ثروتی که به فضل و بخشش خدا و پیامبرش نصیب آنها شده، سپاسگزار باشند، در مقام کینه و دشمنی برآمدند. با این حال اگر توبه کنند برای آنها بسیار بهتر است و اگر نافرمانی کنند، خدا آنها را در دنیا و آخرت به عذابی بس دردناک مجازات خواهند کرد و در روی زمین هیچ دوست و یاوری برای آنان نخواهد بود.
مفسیرین شیعه و سنی بر وقوع این واقعه با توجه به مدارک تاریخی و آیه ی شریفه، اتفاق نظر دارند. بسیاری از مفسرین اهل سنت در تفسیر «وَ هَمُّوا بما لَمْ ینالُوا» گفته اند که مراد کسانی هستند که قصد داشتند در بازگشت از جنگ تبوک رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله را ترور نمایند؛ چنانچه سیوطی مفسر مشهور اهل سنت می نویسد.(الدر المنثور، جلال الدین السیوطی، ج3، ص 259)
از امام صادق-علیه‌السلام-پرسیدند: آیا رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وآله-نام‌های منافقین را به حذیفه گفت؟ حضرت فرمود: نه، وی هنگامی که پیامبر اکرم در جنگ تبوک سوار بر ناقه خویش به عقبه رسید و مردم نیز پیشاپیش او بودند، در عقبه، چهارده مرد کمین کرده بودند که شش تن از قریش و هشت تن هم از سایر مردم بودند (یا عکس این بوده-تردید از راوی است)جبرئیل خدمت پیامبر آمد و گفت: فلانی و فلانی در عقبه نشسته اند تا اینکه شتر تو را رم بدهند. پس رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وآله آنها را (با نام‌هایشان) صدا کرد و فرمود: ای فلانی و فلانی فرزند فلانی! شما آنجا نشسته اید تا شتر مرا را رم بدهید؟ و حذیفه هم پشت سر پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وآله-بود و به ایشان رسید، حضرت فرمود: ای حذیفه! آیا شنیدی؟ گفت: بلی. حضرت فرمود: پوشیده دار (و این برای کسی نقل مکن). (بحارالأنوار، ج21، ص 233)
برای مطالعه نام اقدام کنندگان به ترور ر.ک: المحلی، ابن حزم، ج11، ص 224، وفات: 456، ناشر: دارالفکر.

منبع: محمدهادی همایون ؛ تاریخ تمدن و ملک مهدوی، تهران: نشر دانشگاه امام صادق (ع) و پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات.

تنها با یک کلیک به کانال تلگرام اندیشکده مطالعات یهود بپیوندیم:

تلگرام اندیشکده مطالعات یهود

همچنین ببینید

مدارای پیامبر (ص) و نابردباری یهودیان

مدارای پیامبر (ص) و نابردباری یهودیان

پیامبر (ص) برخوردهای گوناگونی با یهودیان داشت که تنها جنگ‌ها شهرت یافته‌اند. اما از برخوردهای مسالمت‌آمیز رسول‌خدا و نابردباری یهودیان کمتر سخن به میان آمده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × دو =