فیلم فرانکنشتاین (Frankenstein 2025) از کارگردان شهیر گیرمو دل تورو (Guillermo del Toro) توانست حدود چهار برابر بودجهاش در گیشه بفروشد. فرانکنشتاین در بین منتقدین فیلم محبوبی است و علاوه بر نمرات خوبی که کسب کرد، توانست نامزد دهها جایزهی سینمایی مختلف، از جمله جشن اسکار شود. ژانرهای فیلم فراکنشتاین شامل درام خانوادگی، فانتزی سیاه، هراس، ماجراجویی، اکشن و سبک زندگی است.
ما پیش از این در مقالهی جریانشناسی آثار گیرمو دل تورو، تفکرات محوری وی در آثار سینماییاش را رمزگشایی کردهایم. در ادامه پس از بررسی عوامل جذابیت فیلم فرانکنشتاین به نقد و بررسی محتوای آن بر اساس روش فنی-حکمی خواهیم پرداخت.

پوستر فیلم فرانکنشتاین
عوامل جذابیت فیلم فرانکنشتاین
گفتیم که فیلم فرانکنشتاین جذابیت خوبی داشته و توانسته به اثری موفق تبدیل شود. از جذابیتهای فرم اثر میتوان به طراحی زیبا و پر جزئیات صحنه، نورپردازی مناسب، موسیقی همگن با حال و هوای فیلم، بازیگرهای حرفهای، ریتم خوب در تدوین و استفاده از مکانهای مختلف در فیلمبرداری اشاره کرد. البته فرم اثر دستاورد ویژهای ندارد و بیشترِ جذابیت فیلم بر دوش محتوایش است.
در جذابیتهای محتوایی، دل تورو با طرح مبحث خلقت، به تصویر کشیدن قدرت انسانگونهی خدا، دریافتهای معنوی، جاودانگی، مرگ، هدف زندگی، عشق و خشونت توانسته است داستانی جذاب را به تصویر بکشد. در ادامه به ابعاد مختلف محتوای فیلم فرانکنشتاین میپردازیم.

نمونهای از قابهای زیبای فیلم فرانکنشتاین
شروع با هیولا
ابتدای فیلم فرانکنشتاین با حضور هیولایی جنایتکار در قطب شروع میشود. شخصیتی که بعداً میفهمیم مخلوق فرانکنشتاین است، چندین انسان را تکه تکه میکند تا به ویکتور برسد، اما با گلولهی سربازان به زیر یخها رفته و به ظاهر از پا در میآید. در سکانسهای بعدی میبینیم که او نمرده و دوباره به سربازان حمله کرده و بهراحتی آنها را سلاخی میکند.

پوستر فیلم فرانکنشتاین
در این سکانس ما با هیولایی خونریز مواجهیم که به شکلی ظالمانه انسانها را میکشد. این سکانسها برای ایجاد نفرت از هیولایی است که فرانکنشتاین خلق کرده است. یکی از مضامین پر تکرار در فیلمهای دل تورو، هیولایی است که باید به او محبّت ورزید، پای حرف دلش نشست و هیولا بودنش را پذیرفت! فیلمهای پسر جهنمی، شکل آب و هزارتوی پن دقیقاً همین محتوا را به مخاطب منتقل میکنند. در فرانکنشتاین نیز ابتدا دل تورو هیولایی خونریز را به تصویر میکشد و کمکم ما را به او نزدیک میکند تا در ذهن مخاطب این گزاره که «هیولاها هیولا نیستند»! بهخوبی کاشته شود.
این مضمون، نشأت گرفته از نگاهی خاص به هستی است. دل تورو معتقد است نباید موجودات عجیبالخلقه را شیطان بنامیم. به نظر او اتفاقاً آنها گونهای برتر از انسانها هستند، مثل هیولای فرانکنشتاین که انسانی نامیرا است. دل تورو بر اساس جهانبینی شرّگرا و نگاه تاریکی که به هستی دارد، قدرتی عظیم و شگرف را به هیولاها میدهد تا آنها را موجودی برتر از انسانها معرفی کند. سپس مدعی میشود این موجودات بهدنبال دوستی با انسانها هستند. در فیلم فرانکنشتاین نیز دقیقاً همین سیرِ تبدیل یک هیولا از دشمن به دوست طی میشود تا کلیشهی رفاقت با موجودات بیگانه، زشت و غیرانسانی در ذهن مخاطب تثبیت شود. این در حالی است که در واقعیت بعضی انسانها حتی به درجهای بالاتر از فرشتگان رسیدهاند.

کودکی ویکتور فرانکنشتاین
در یک فلشبک میبینیم که ویکتور فرانکنشتاین از کودکی به مادرش محبّت دارد و از پدرش بیزار است. وقتی مادرش فوت میکند ویکتور آسیب روحی شدیدی میبیند و حالا بهدنبال راهی برای غلبه بر مرگ است. سکانسهایی که به کودکی ویکتور میپردازد دو هدف دارد: اول اینکه شخصیت ویکتور را به ما معرفی کند. مخاطب وقتی دغدغههای شخصیت را بشناسد و همراه با او در موقعیتی دردناک قرار بگیرد، بهتر او را درک خواهد کرد.
دلیل دوم این است که ویکتور در همان کودکی رویایی خاص میبیند که اولین کمک از ماوراء به او برای خلق هیولای فرانکنشتاین است. او به فرشتهای تاریک (Dark Angel) معتقد است و از کودکی به درگاه او دعا میکند. وقتی ویکتور تصمیم میگیرد ریشهی مرگ را در انسان بخشکاند، همین فرشته در رویایی عجیب به سراغ او میآید. فرشتهای قرمزپوش با هیبتی شبیه به مجسمههای یونان باستان و خدایان رومی که غرق در آتش است. به گفتهی ویکتور دیدن فرشتهی سیاه برای او نشانهای از موفقیت است. او پس از رؤیا میگوید فرشته به من وعده داد که بر مرگ و زندگی تسلط پیدا خواهم کرد. بنابراین قدرت عجیب و نبوغ خاص فرانکنشتاین نشأت گرفته از فرشته تاریک است.
مکاشفات و رؤیاهای انسان دو نوع دارد، مکاشفهی الهی و مکاشفهی شیطانی. در جهان سینمایی دل تورو چیزی به نام خدای بینهایت و موجودات رحمانی و الهی وجود ندارد و قدرتهای ماورائی در موجودات تاریک و ترسناک خلاصه میشوند. در این فیلم هم میبینیم بهجای اینکه قدرتی نورانی و خیر به ویکتور قدرت ببخشد، فرشتهای تاریک و شبهشیطانی که مورد پرستش ویکتور است، جای خدای مسیحی را گرفته است. در این سکانسها نگاهی تقلیلگرایانه و پاگانیستی به خدا که او را همچون موجودات دیگر محدود میداند، تبلیغ میشود.




وحی شیطانی در خواب
غلبه بر مرگ با رویایی تاریک
ویکتور بزرگ میشود و میبینیم که مثل پدرش تبدیل به پزشکی حاذق شده است. در جلسهای با حضور پزشکان دیگر، ویکتور سخنرانی مهمی با موضوع مرگ ایراد میکند. او مدعی است مرگ برای انسان یک نقص است و ما مثل خدایان بایستی معجزهای به کار ببریم تا انسان نامیرا شود. حاضران در جلسه به او حمله میکنند و حرفهایش را کفرآمیز میخوانند. اما ویکتور (که حالا تا حدّ زیادی به او سمپاتی پیدا کردهایم) میگوید ما باید به نسل جدید سرکشی را به جای اطاعت آموزش دهیم و جلوی مرگ را بگیریم! تمام این ادعاها متکی بر همان رؤیای عجیبی است که ویکتور دیده است.
مخاطب در تضادّ بین شخصیت چابک، جوان، خوشچهره و رادیکال ویکتور با پیرمردهای محافظهکاری که اعمال او را کفرآمیز میخوانند، کاملاً طرفدار ویکتور است. علاوه بر محوریّت اکثر قابها و نوری که بر موجودی که ویکتور زنده نگهداشته تابیده است، شخصیت کُنشگر وی در مقابل افراد دیگر، جذابیّت خاصی پیدا میکند. به همین دلیل، نگاه آنارشیستی او و البته گزارههای اومانیستی که مطرح میکند کاملاً مورد قبول مخاطب قرار میگیرد. اینکه انسان نقش خدایان را بازی کند، عصارهی تفکر اومانیسم است و فرانکنشتاین در این سکانسها همان چیزی را میگوید که دل تورو میخواهد. انسانی که با تکیه به قدرت تاریکی که در رؤیا دیده میخواهد نقش خدایان را بازی کند.


تفکر اومانیستی در باورهای ویکتور
ویکتور در میان گفتههای علمیاش به نیروی چی (Chi – Qi) اشاره میکند. در واقع او ترکیبی از علوم معنوی شرقی را با علم تجربی غربی دنبال میکند و از همین دریچه توانسته بر مرگ فائق آید. ترکیب بین ساینس با معنویتهای شرقی از اهداف مهم ادیان جدید کابالیستی در غرب است که در این اثر هم ردّ پای آن را میبینیم. نماهای پایین به بالای فیلم از محیط کار فرانکنشتاین بههمراه موسیقی حماسی و جذاب فیلم در این سکانسها، مخاطب را با خلق هیولای فرانکنشتاین همراه میکند و کار وی را بزرگ نشان میدهد.

ترکیب علم تجربی با معنویتهای شرقی!
انسانهای بیارزش
در سکانسهای متعددی از فیلم فرانکنشتاین شاهد اجساد تکهتکهشدهی انسانها هستیم. وقتی ویکتور در حال آزمایشهای مختلف است، نیاز به اجساد انسانی پیدا میکند و به همین دلیل به محل اعدام مجرمان میرود. در این مکان کشتهشدن انسانهای مجرم بهراحتی نمایش داده میشود و ویکتور هم یکی از همین مجرمان اعدامی را برای آزمایشهایش خریداری میکند. در سکانس بعد میبینیم که او با بدن تکهتکهشدهی آن فرد در حال آزمایش و سعی و خطاست. در چندین سکانس نیز باقیماندهی اجساد مثل زباله، سوژهی دوربین دل تورو شده و فرانکنشتاین هم در حال پاکسازی محیط از این همه خون و اعضای بدن انسانی است.
توهین به اجساد انسانی و برخورد ناشایست فرانکنشتاین با بدن انسان در این سکانسها، برخلاف طبع انسانی است. بله، در پزشکی کالبدشکافیهای متعددی انجام میشود تا به حیات بشریت کمک شود. اما اینکه به شکلی اغراقشده، دست و پای انسانها در بخشهای مختلف آزمایشگاه افتاده باشد و دست آخر هم مثل زباله تخلیه شوند، توهین به بدن انسان است که در ادیان الهی کار پسندیدهای نیست. این سکانسها قلب انسان را نسبت به خشونت علیه بدن انسان، بیرحم میکنند. البته همین محتوا در سکانسهایی که هیولای فرانکنشتاین به راحتی انسانها را تکهتکه میکند نیز وجود دارد. این نگاه تحقیر آمیز به انسان در تمام فیلم وجود دارد.

شعارهای شیطان که از زبان ویکتور بیان میشود. در ادیان الهی سرکشی نتیجهای جز تباهی ندارد، اما تفکر کابالیستی دل تورو جز این را میگوید!
پشیمانی از خلقت
فرانکنشتاین میتواند با ترکیب بدن چند انسان، یک انسان نامیرا خلق کند. علم تجربی، معنویّتهای شرقی و رؤیای عجیب او مقدمهی این اختراع عظیم بودند. خلق یک موجود شبهانسانی توسط انسانی دیگر با اهداف مادی، تجلّی کامل اومانیسم است. انسان الهی میتواند مُرده را زنده کند یا مثلاً از گِل، موجودی زنده بیافریند، اما اولاً این قدرت را از خدای بینهایت و موجودات نورانی دریافت کرده و ثانیاً هدف او کمک به انسانهاست. فرانکنشتاین هدفی جز رفع عقدهی از دست دادن مادرش را ندارد و قدرتش را هم از فرشتهای تاریک دریافت میکند.
در این بین پدرزنِ برادرِ ویکتور نیز به سیفلیس مبتلا شده و از ویکتور میخواهد تا او را هم نامیرا کند. اما بهصورت اتفاقی به پایین میافتد و سرش متلاشی میشود. این سکانس در راستای همان مضمون عادیسازی خشونت علیه انسان است. البته فیلم از جهتی ضد انسانهای سطحی است که عاشق هیولای فیلم نیستند. مجرمان، پدرزنی هوسباز که به سیفلیس مبتلا شده و یا برادر ویکتور که تاجری قهّار است، بهراحتی و بهشکلی فجیع کشته میشوند. اما ویکتور و الیزابت که یکی خالق آن موجود و دیگری عاشق وی است، مرگی قرین به تکریم دارند. از نظر دل تورو انسانی شایستهی تکریم است که به هیولایی که در فیلمش هست احترام گذاشته و با او نسبتی پیدا کند.

فرانکنشتاین از خلقت هیولایش پشیمان میشود؛ زیرا او چیزی جز ویکتور را یاد نمیگیرد. اما وقتی الیزابت به عمارت ویکتور میآید، میبینیم که او نام الیزابت را نیز میآموزد. ویکتور این مسئله را متوجه میشود، اما باز هم تصمیم میگیرد که هیولایش را بکشد. این سکانسها ما را از ویکتور دور کرده و به هیولا نزدیک میکند.

جدال بین ویکتور و مخلوقش از اساس چیده شده تا نشان دهد چگونه مخلوق بر خالق چیره میشود. مضمونی ضدّ الهیّات ادیان الهی که هرچند نمادین است، اما مایهی خوبی برای شعارهای ضدمسیحی است. برخلاف اسطورههای مسیحی که پدر پسرش را به زمین میفرستد تا کُشته شود، در اینجا هیولای فرانکنشتاین نامیرا بوده و بهدنبال کُشتن خالقش است. بنابراین این سکانسها تعبیری وارونه از الهیّات تحریفشدهی مسیحی است و به ادیان الهی ربطی ندارد و خدشهای هم به چیزی وارد نمیکند. خدای ادیان الهی بینهایت است و از چنین روابط پست و زمینی مبرّاست.



هیولای فرانکنشتاین همچون مسیح، نیمهبرهنه به صلیب کشیده میشود تا بهجای اسطورهی مسیحی که پسر خالق کشته میشود، اینبار پسر خالق زنده شود. طعنهای به عقائد اشتباه مسیحی که تحت تأثیر ادیان مشرکانه به آن وارد شده است.
الیزابت و هدف زندگی
الیزابت و ویکتور بدون شکّ دو شخصیت کلیدی فیلم فرانکنشتاین هستند. ویکتور که خالق هیولا است و در پایان فیلم هم با هیولایش رفیق میشود. اما الیزابت به دلیلی دیگر مورد توجّه فیلمساز است. او زنی است که سالها در مراکز دینی حضور داشته و بهدنبال معنای زندگی است. الیزابت میگوید من آن معجزهای که میخواستم را پیدا نکردم تا اینکه تو (هیولای فرانکنشتاین) را دیدم. او با دیدن این شخصیّت به معنای زندگیاش دست پیدا میکند و مرگی توأم با زیبایی و نوعی حماسهی زنانه را تجربه میکند. دل تورو مکانی ویژه همچون محل دفن انسانهای بزرگ را برای او در نظر گرفته و با موسیقی جذاب و نورپردازی ویژه، مُزد الیزابت را با مرگی خاص میدهد. مزدی که حاصل محبّت او به این هیولاست.



مرگ جالب الیزابت و بیان هدف زندگیاش
در این سکانسها، دل تورو با طراحی شخصیت الیزابت، همان مضمون رفاقت با هیولا را در ذهن مخاطبش میکارد. الیزابت در مراکز دینی معجزه را پیدا نکرده و حالا در موجودی هیولایی که توسط یک انسان آفریده شده، به آرامش دست پیدا میکند.


فرشتهی تاریکی وقتی پشیمانی ویکتور را میبیند، چهرهای ترسناک از خودش بروز میدهد
هیولاها هیولا نیستند!
دل تورو بخشی از داستان را از زبان مخلوقِ ویکتور روایت میکند. این امر باعث نزدیکی بیش از پیش ما به این شخصیّت میشود. هیولا پس از ارتباط با پیرمردی مهربان، راه و رسم زندگی را یاد میگیرد و میفهمد که گاهی باید با خشونت رفتار کند (مثل رویارویی با گرگها) و گاهی هم باید محبّت بورزد. اما حالا او بهدنبال ویکتور است تا زنی برایش بسازد و ویکتور هم امتناع میکند. بنابراین در ذهن مایی که در سکانسهای اولیه، یک هیولای خونریز را دیده بودیم، با این سکانسهای جدید خشونت عجیب و غریبی که دیدیم توجیه و عادیسازی میشود. زیرا با این شخصیت سمپاتی خاصی پیدا کردهایم. استدلال ویکتور هم منطقی نیست؛ زیرا او هیولایش را موجودی شرور میخواند، در حالیکه ما مهربانی را در او دیدهایم. پس بیشتر از ویکتور دور شده و به هیولا نزدیک میشویم.


تفکر خدای انسانگونه چنین نتایجی هم خواهد داشت. خدای کتاب مقدس مسیحی محدود و ناقص است و طبیعی است که چنین مطالبی در رابطه با او بیان شود. برخلاف ادیان الهی از جمله اسلام که به خدای بینهایت باور دارند.
در پایان فیلم نیز ویکتور بهدلیل زخمهایی که دارد میمیرد و هیولای جاودانهاش هم با او مهربانی کرده، پس از مرگ خالقش بهدنبال سرنوشتش حرکت میکند. این پایانبندی، نتیجهگیری طبیعی دل تورو از این فیلم است. تا وقتی که ویکتور در حال خلق این هیولا بود، فیلمساز نیز با او همراه شد و راوی فیلم را ویکتور قرار داد. اما به محض اینکه ویکتور اقدام به قتل او کرد، هم راوی فیلم عوض شد و هم اینکه ویکتور در خواب همان فرشته را دید که اینبار به شکل یک اسکلت ترسناک بر وی ظاهر شده است. بنابراین دل تورو در روایت داستان موضعی همسان با همان فرشتهی تاریک دارد و تا جاییکه ویکتور به هیولایش کمک کند، حامی او است و اگر از هیولا دور شود، ضد او میشود. در پایان نیز چون ویکتور از کارهایش پشیمان شده است، مرگی آرام و بدون تکهتکهشدن و سلاخی خواهد داشت.


روایت داستان از زبان هیولا جهت نزدیکی بیشتر ما به این شخصیت است.
جمعبندی و نتیجهگیری
دغدغهی اصلی دل تورو در فیلمهایش به تصویر کشیدن جهانی تاریک با هیولاهایی دوستداشتنی است. در فیلم فرانکنشتاین، هیولا و فرشتهی تاریک امتداد همان نگاه سیاه دل تورو به جهان هستی میباشند. جهانبینی شرگرایانهای که خدا در آن موجودی محدود، ترسناک و غرق در آتش است. انسان هم میتواند با ارتباط با این موجودات زشت، به قدرتی ویژه دست پیدا کند و مخلوقی ترسناک و زشت بیافریند. اما نباید از کردهاش پشیمان شود، وگرنه به عاقبت ویکتور دچار شده و تا وقتی توبه نکند، طعمهی شکار همان هیولا خواهد بود.


پایانبندی اثر در کمال پوچی است. ویکتور به مخلوقش میگوید زندگی کن چون چارهی دیگری نداری! برخلاف ادیان الهی که بهدلیل ادامهی زندگی انسان در جهانهای دیگر و داشتن اهدافی مثل رسیدن به خدای بینهایت، انسانهایی امیدوار، پویا و هدفمند تربیت میکنند.
دل تورو در فرانکنشتاین نوعی معنویتگرایی تاریک مبتنی بر جهان مادی را تبلیغ میکند. هدف زندگی انسانها از نظر دل تورو نه سیر در جهانهای مختلف و اتصال به بینهایت، که عشقورزیدن به موجودات ترسناک و تاریک است.
نویسنده: مسیح عرفان
اندیشکده مطالعات یهود
««« پایان »»»
رنگهای بهکار رفته در متن:
رنگ آبی ⇐ کلمات کلیدی.
رنگ بنفش ⇐ تیترهای اصلی.
رنگ قرمز ⇐ لینک به خارج
…
اندیشکده مطالعات یهود در پیامرسانها:
اندیشکده مطالعات یهود | Jewish Studies Center




تا وقتی که کشورهای اسلامی خصوصا ایران به فناوری های غرب در فیلمسازی دست پیدا نکنند همچنان باید فیلم های اونها رو نقد و در موضع دفاع قرار بگیریم.
اینکه کی ما آرایش جنگی رو تغییر و عقاید آنها رو زیر سؤال میبریم، سؤالی هست که ذهن من رو درگیر میکنه.
سلام
در کل، به نست فیلم های آشغالی که در سال ۲۰۲۵ساخته شدند و نشان از مسموم شدن هالیوود اژ درون داشتند، این فیلم به علت برتری نسبی به اونها، برای بعضی از مخاطبان جالب به نظر رسید.
در کل، در کنار همون کلیشه های همیشگی(هیولا با هیکل گنده و صدای بم) بعضی نکات جالب هم مثل مصلوب ضدن هیولا هم داشت
در کل، موضوعی که جناب نویسنده از آن چشم پوشی کرد، طعنه به داستان آفرینش انسان در متون عهد عتیق هست که در آن، خدا از آفرینش انسان پشیمان میشود
با تشکر از این وبسایت عرفانی