کوئنتین تارانتینو (Quentine Tarantino) کارگردان و نویسندهی شهیر هالیوود، از معدود فیلمسازانی است که در چند دههی گذشته بدون استفاده از عناصر فانتزی و علمی-تخیلی، فیلمهای خوشساخت و مخاطبپسندی را تولید کرده است. او برندهی جوایز مختلفی شده و فیلمهایش نیز اکثراً فروش و نمرات بسیار بالایی داشتهاند. تارانتینو بدون شک یک سینماگر مؤلف است و در بین سینماگران جوان در جهان محبوبیت زیادی دارد. هزاران ویدئوی یوتوبی و دورههای متعددی که بر پایهی تجزیه و تحلیل فرمی و محتوایی آثار تارانتینو ساخته شده است مؤید این موضوع است. تارانتینو نهتنها در بین مخاطبان عام تاثیرگذار بوده است، بلکه نفوذ ویژهای در بین فیلمسازان مستقل و جوان دارد.

در این مقاله با تمرکز بر محتوای آثار کوئنتین تارانتینو، سعی شده است نگاه فلسفی و اخلاقی او واکاوی شود. به این شکل که ابتدا به نقد اجمالی فیلمهای سینمایی او پرداخته، سپس سِیر تفکر تارانتینو از یک کارگردان نسبتاً اخلاقمدار به یک هیولای بیاخلاق را جریانشناسی خواهیم کرد. نکتهی قابل توجه این است که تارانتینو از امور فانتزی و علمی تخیلی در آثارش بهره نمیبرد، اما همچنان فیلمهای پُرفروش و محبوبی را عرضه کرده است. بنابراین باید دید او چه تفکری دارد و مبانی فکری او چه قرابتی با یهودیان هالیوودی داشته است که توانسته در بستر هالیوود به چنین موفقیتی دست پیدا کند.
به دلیل اینکه فیلمهای تارانتینو عمدتاً سرگرمکننده است تا اینکه محتوای خاص ایدئولوژیک را منتقل کند، نیازی به نقد تفصیلی تکتک فیلمها نبوده و با بررسی اجمالی هر اثر، به نقد محتوای آن خواهیم پرداخت. همچنین قابل تذکر است که به دلیل حجم انبوه نقدهای فرمی پیرامون تارانتینو، در این مقاله به مباحث هنری و تکنیکی آثار وی اشاره نمیشود. به فیلم شهر گناه (Sin city) نیز بهدلیل اینکه تارانتینو نویسندهی داستان نبوده و صرفاً در اقتباس سینمایی آن مشارکت داشته اشاره نخواهد شد.

سگهای انباری / سگدانی (۱۹۹۲ Reservoir Dogs)
یکی از عناصر پر تکرار و مهم در سینمای کوئنتین تارانتینو، خشونت است. در سگهای انباری که اولین فیلم تارانتینو است شاهد خشونتی عریان و غمبار هستیم. در طول فیلم میبینیم که یکی از دزدها بهدلیل اصابت گلوله بر زمین افتاده و خونش پس از هر سکانس به مقدار بیشتری بر زمین جاری میشود.
تارانتینو در این اثر با استفاده از دیالوگهای بسیار رکیک، سعی میکند مخاطب را شگفتزده کند. دیالوگهایی دربارهی جزئیات مسائل جنسی که توسط چند مرد میانسال بیان میشود. در این سکانسها تارانتینو با زیر پا گذاشتن اخلاق در گفتار، سعی میکند جذابیت ایجاد کند.
یکی از سکانسهای معروف فیلم سگهای انباری، سکانس شکنجهشدن یک پلیس توسط یکی از سارقان است. در این سکانس، فرد شکنجهگر یک موسیقی آرامبخش پخش میکند و همزمان با پخش موسیقی به رقصیدن مشغول میشود. تارانتینو در سگهای انباری با خشونت و شکنجهگری که عملی بهشدت هولناک است، شوخی میکند؛ روشی که بارها در فیلمهای بعدیاش نیز از آن بهره خواهد برد.
البته در این فیلم شوخی با خشونت محدود است و باعث ترویج خشونت نمیشود. به این دلیل که در نهایت متوجه میشویم یکی از دزدها پلیس مخفی بوده و باعث کشتهشدن و نابودی این باند تبهکار خواهد شد. سکانس پیش گفته نیز با تیرباران شدن فرد شکنجهگر توسط پلیس مخفی پایان مییابد.
شخصیت قهرمان در اولین فیلم کوئنتین تارانتینو، یک افسر پلیس است که جانش را به خطر میاندازد تا از درون یک گروه مافیایی را نابود کند. سگهای انباری بهعنوان اولین فیلم تارانتینو، صرفاً در دیالوگ مرزهای اخلاقی را زیر پا گذاشته و پیام فیلم پیامی انسانی از فداکاری یک پلیس مخفی است.

پالپ فیکشن / داستان عامه پسند (۱۹۹۴ Pulp Fiction)
فیلم پالپ فیکشن یا داستان عامه پسند از معروفترین فیلمهای کوئنتین تارانتینو است. پالپ فیکشن از جهت اخلاقی، یک درجه پایینتر از سگهای انباری قرار میگیرد. در این اثر علاوه بر دیالوگهای رکیک که در فیلم اول تارانتینو نیز دیده میشد، سکانسهای تأثیرگذار و البته غیراخلاقی متعددی وجود دارد.
بهعنوان مثال میتوان به کشتار سه نوجوان توسط جان تراولتا و همکارش اشاره کرد. چرا این افراد کشته میشوند؟ چون به مافیا خیانت کرده و از آن دزدی کردهاند. در همین فضا است که قهرمانان اثر با بیرحمی به سراغ این افراد رفته و همگی را قتل عام میکنند. با هیچ منطقی این کشتار، انسانی بهنظر نمیرسد. کشتن چند نوجوان توسط مافیا بهدلیل دزدی و خیانت، در اثر عادیسازی میشود. زیرا قاتلان این افراد بهخاطر این کار کثیف هیچ عقوبتی نمیبینند و این امر هولناک توسط قهرمانان اتفاق میافتد.
در سکانسی دیگر با مصرف مواد روبهرو میشویم. افراد پس از مصرف مواد انرژی گرفته و به خوشگذرانی مشغول میشوند. البته پس از این یکی از شخصیتهای فیلم بهدلیل مصرف زیاد مواد اوردوز (Overdose) میکند، اما اصل مصرف مواد و نه مصرف بیش از حدّ آن چون توسط شخصیتهای اصلی فیلم انجام شده، تأیید و ترویج میشود.
در سکانسی دیگر شاهد رابطهی عاشقانه بین یک زن شوهردار با یکی از شخصیتهای فیلم (جان تراولتا) هستیم که به زیبایی ترسیم شده ولی بهدلیل اوردوز آن زن (اما تورمن) به هم میخورد. بنابراین اثر روابط بیقید و بند و لیبرال را تبلیغ میکند.
در سکانسی دیگر میبینیم که همکارِ پدرِ بوچ (بروس ویلیس) یک نظامی بوده و از رشادتهای پدرش در جنگ ویتنام صحبت میکند. بوچ به خاطر گردنبندی که از پدرش (یک نظامی امریکایی) به ارث برده حاضر است خود را به خطر بیاندازد. بنابراین در دو سکانس، نظامیگری امریکاییها علیه ویتنام تأیید میشود که نشانگر نگاه سیاسی عجیب و ضدّانسانی تارانتینو است.
در سکانسی دیگر یک پلیس فاسد، بوچ و رییس مافیا را با هدف شکنجهی جنسی زندانی میکند، اما بوچ خود را آزاد کرده و رییس مافیا را نجات میدهد. او هم بوچ را بخشیده و میگوید قرار است بهقدری این پلیس را شکنجه کند که از درد بمیرد. در این سکانس تارانتینو با نشان دادن تاریکی عمل یک پلیس، شکنجهگری مافیا را توجیه میکند. این تکنیک عصارهی سینمای تارانتینو است؛ او همیشه پس از نشاندادن ابعاد تاریک و زنندهی یک جرم، به طرف مقابل حق میدهد که برای تلافی، سختترین انتقام را از وی بگیرد. دقت کنیم که انتقام هم چارچوبی دارد، اما در پالپ فیکشن تارانتینو هر جنایتی را علیه یک مجرم، منطقی و جذاب جلوه میدهد.
در سکانسی دیگر، یک نوجوان با شلیک اشتباهی جان تراولتا کشته شده و اجزاء سرش در ماشین پخش میشود. در چندین سکانس بعد از آن نیز شاهد پاک کردن مغز و اجزاء سر این فرد از روی ماشین هستیم! تارانتینو با لحن طنازانهاش یک فاجعهی انسانی را کوچک و کمیک جلوه میدهد تا مخاطب جذب کند. چنین سوء استفادهای از خشونت با هیچ اصول اخلاقی سازگار نیست.
پایان فیلم پالپ فیکشن نیز جالب توجه است. ساموئل ال جکسون به کتاب مقدس باور پیدا کرده و با تکیه بر اِعمال زور، فردی که بهدنبال دزدی از یک رستوران کوچک (Diner) است را متقاعد میکند. او چندین فقره از کتاب مقدس را میخواند و البته بهدلیل اینکه سلاح بهدست دارد، میتواند حرفش را به کرسی بنشاند.
در این سکانس تارانتینو نشان میدهد که باید از طریق قدرت، اخلاق را در مجرمان نهادینه کرد. این سکانس پیام خوبی میسازد که هرچند با روح مسیحیت سازگار نیست، اما نشان میدهد که کتاب مقدس مسیحی یعنی اخلاق، و البته اخلاق را باید با اِعمال زور بر مجرمان مسلّط کرد.
پالپ فیکشن نسبت به سگهای انباری چند بیاخلاقی جدید را عادیسازی کرد، اما در پایان شعارهای اخلاقی خوبی را نیز بیان کرد.

جکی براون (۱۹۹۷ Jackie Brown)
فیلم جکی براون پیرامون یک شخصیت مافیایی است که با پلیس همکاری میکند. این زن سیاهپوست با دزدی از دزدها، پول خوبی به جیب میزند. اما نیروهای پلیس نیز میدانند که او چنین کاری کرده و اغماض میکنند. بنابراین کار غیرقانونی مرتکب نمیشود!
در این فیلم خشونت افسارگسیخته علیه مافیا بهوسیلهی خودشان به کار برده شده و رابرت دنیرو یک زن فاسد اهل مافیا را بهراحتی میکشد. خود او نیز بعداً توسط ساموئل ال جکسون کشته میشود.
در نهایت جکی براون پیروز داستان است که نفوذی پلیس در بین مافیا است. رویکرد اخلاقی جکی براون هر چند سکولار است، اما مبتنی بر اصول رایج جوامع انسانی شکل گرفته است. خشونتهای فیلم نیز در بین افراد مافیا اتفاق افتاده و هیچ سکانسی در جذاب نشاندادن چنین رفتارهایی نیز شکل نمیگیرد. تارانتینو با استفاده از خشونت در بین مافیا و البته نادان نشاندادن اعضای آن، محتوای خوبی میسازد. قهرمان داستان در این خشونتها مشارکتی ندارد.

بیل را بکش / کیل بیل ۱ و ۲ (۲۰۰۴ Kill Bill ۱&۲)
هر دو قسمت از فیلم بیل را بکش منطق خاص کوئنتین تارانتینو را تکرار میکند. تارانتینو در فیلمهای متعددی نشان میدهد که فرد مظلوم باید به بدترین شکل ممکن از ظالم انتقام بگیرد.
در بیل را بکش یک زن بیپناه مورد ظلم قرار گرفته و او با کشتارهای بزرگ، بهدنبال انتقام است. البته در قسمت اول این فیلم حین مبارزات درون مافیا، نوعی اخلاق یا شَرف بین دزدان (Honor Among Thieves) هم دیده میشود. یعنی اصول اخلاقی خاصی که در بین مافیا وجود دارد و اینطور نیست که به هر روشی بخواهند همدیگر را حذف کنند. این رگههای کمرنگ اخلاق در بیل را بکش قابل توجه است؛ زیرا در فیلمهای بعدی میبینیم که همین رگههای ناچیز نیز از آثار تارانتینو حذف خواهد شد.
به عنوان مثال در «بیل را بکش ۲» این ضوابط درون مافیا زیر سوال رفته، قهرمان داستان یکی از زنانی که در مافیا است را با روشی خاص کور میکند. قهرمان اثر چشم این زن را درآورده، او را به حال خودش رها میکند! این سکانس را مقایسه کنید با مبارزهی ساموراییوار در پایان «کیل بیل ۱» که اصول خاص مبارزه در آن رعایت میشد. تنزل اخلاقی تارانتینو از کیل بیل یک تا دو واضح و قابل رهگیری است.
همچنین در سکانسی دیگر میبینیم که قهرمان اثر تحت نظر یک استاد چینی هنر رزمی شرقی را آموزش میبیند. اما هیچ اثری از فلسفه، معنویت و تفکر عمیقی که پشت صحنهی این فنون رزمی است وجود ندارد. تارانتینو فنون رزمی شرقی را به ابزاری برای کشتار تقلیل داده، بیهویتیِ غربیِ خودش را به هنر رزم شرقی فرافکنی میکند.
در پایان اثر نیز میبینیم که اِما تورمن قهرمان فیلم، دخترش را پیدا کرده و همسرش را با یک فن خاص که باعث انفجار قلب میشود، به قتل میرساند. از نظر تارانتینو انتقام به هر روشی بر روابط شخصی مقدم است.
جالب توجه است که تارانتینو در فیلمهای بیل را بکش، هیچ حقانیتی به معنای دقیق کلمه برای اما تورمن قائل نیست. زیرا او مافیا و شوهرش را رها کرده و میخواسته با مردی دیگر ازدواج کند. شوهرش نیز به همین دلیل آن قتل عام عجیب در مراسم عروسی را مرتکب میشود. در نتیجه قهرمان ما نیز مشغول قتل عامی جدید بهدلیل انتقامگیری خواهد شد. در فیلمهای بیل را بکش، اخلاق کاملاً نسبیگرا، فردگرا و اومانیستی است و اینکه ما کدام شخصیت را دوست داریم تعیین میکند که طرف چه کسی بایستیم. به تعبیر دیگر، حقّی وجود ندارد و چون تارانتینو تصمیم گرفته داستان را از دید اما تورمن روایت کند، بنابراین مخاطب هم با او همراه میشود.

بیمرگ / ضد مرگ (Death Proof ۲۰۰۷)
فیلم بیمرگ یک اثر نازل با محوریت جذابیتهای جنسی و خشونت افسارگسیخته است. یک مرد بدون هیچ هدفی به کشتار دختران جوان مشغول است و در نهایت نیز چند دختر دیگر کارش را میسازند. تارانتینو نیز جز ضبط نماهای جنسی از دختران و تقلیل زن به ابژهی لذت مردانه، کار خاصی نمیکند.
اما همان مضمون همیشگی کوئنتین تارانتینو که خشونت افسارگسیخته با چاشنی انتقام است، در این اثر هم دیده میشود.

حرامزادههای لعنتی (Inglourious Basterds ۲۰۰۹)
منطق تکراری کوئنتین تارانتینو در این اثر نیز دیده میشود. اثر با جنایت یک نازی علیه یهودیان آغاز میشود. قهرمانان داستان نیز چند یهودیِ امریکایی و فرانسوی هستند که علیه نازیهای شیطانصفت انتقام خواهند گرفت. طبق معمول تارانتینو با ترکیب طنز و خشونت، داستانی جذاب و گیرا خلق میکند.
مهمترین سکانس فیلم حرامزادههای لعنتی سکانس پایانی اثر است. یهودیان تمام نازیها را در یک اتاق جمع کرده، مرد و زن را با برافروختن آتش و رگبار گلوله، قتلعام میکنند. در این سکانس مخاطب کاملاً آماده شده است تا خشونتی عظیم علیه نازیها را ببیند. اما متأسفانه تارانتینو طبق معمول آثار دیگرش، هیچ چارچوب اخلاقی در انتقامگیری نداشته و صدها نفر از آلمانیها را در کنار هیتلر و بزرگان نازی به قتل میرساند. شاید کسی بگوید به هر حال این افراد عضو حزب نازی هستند، اما آیا هر کسی عضو حزب نازی بوده باید کشته شود؟ هیچکس نمیتواند چنین ادعایی کند و افراد باید به میزان جرمشان عقوبت شوند.
اما تارانتینو بهدلیل همان نسبیگرایی اخلاقی و تعهد به اخلاق فردگرای اومانیستی، چون نازیها دشمنش هستند تمام آنها را با اینکه هیچ سلاحی ندارند در مکانی دربسته گیر انداخته و قتلعام میکند.
جالب توجه است که تارانتینو در مورد یهودیان صهیونیست که در این چند دهه جنایتهای عظیمی را مرتکب شدهاند هیچ فیلمی نساخته است! اما در مورد یهودیان و ضد نازیها چنین اثر بزرگی را تدارک دیده است. همسر تارانتینو یک یهودی صهیونیست بوده و خودش نیز پس از شروع جنگ اسرائیل با غزه به سرزمینهای اشغالی رفت و با سربازان جنایتکار ارتش رژیم دیدار داشت! تارانتینو در یک گفتوگوی جنجالی گفته است دوست دارد به عنوان یک صهیونیست بمیرد.

بارها گفتهایم که اخلاق کابالیستی، اخلاقی نسبی و اومانیستی است، همان اخلاقی که در اکثر آثار تارانتینو به وفور دیده میشود. با توجه به این مسأله درمییابیم که بیاخلاقی تارانتینو دقیقاً با بیاخلاقی و جنایتهای صهیونیستها همسو بوده، چه در آثار سینماییاش و چه در زندگی واقعی با اخلاق کابالیستی و یهودزده پیوند عمیقی دارد.

جانگوی آزاد شده / جنگوی زنجیر گسسته (Django Unchained ۲۰۱۲)
فیلم جانگو را میتوان بهترین و اخلاقیترین اثر کوئنتین تارانتینو دانست. دیدیم که منطقِ پُر استفادهی درام در آثار تارانتینو، توجیه خشونت از طریق انتقام است. به یک فرد ظلمی میشود و او برای احقاق حقّش خشونت عظیمی را آزاد میکند.
در جانگو خشونت افسارگسیخته نیست و علیرغم ظلمهای دهشتناکی که علیه سیاهپوستان در امریکا شاهد هستیم، جانگو مثل کیل بیل به قتلعام دست نمیزند. بلکه برای نجات بردهها و نه صرفاً انتقام شخصی به مبارزه با بردهداران مشغول میشود. او بر روی همسرش غیرت خاصی دارد و برای نجات او حاضر است هر کاری بکند. بنابراین انتقامِ کور مسألهی قهرمان نیست و در جانگو با یک قهرمان آزادیخواه روبهرو هستیم.
البته در یک سکانس میبینیم که بردهداران هنگام شلاقزدن بردهها کتاب مقدس میخوانند و حسّ بسیار منفی در مخاطب نسبت به کتاب مقدس مسیحی شکل میگیرد. وقتی این سکانس را در کنار پالپ فیکشن و دفاعش از کتاب مقدس قرار میدهیم، درمییابیم که تارانتینو در این چند سال نگاهش نسبت به این کتاب کاملاً عوض شده است. در پالپ فیکشن از کتاب مقدس برای جلوگیری از خشونت استفاده میشود، اما در جانگو این کتاب توجیهگر خشونت است! این مقایسه نشان میدهد که هویّت تارانتینو ثبات خاصی نداشته و به اقتضای هر فیلم، نگاهش به دین را تغییر میدهد. بیهویّتی دینی تارانتینو ریشهی این تضادها در بین آثارش است.

در سکانسهای متعددی از جانگو میبینیم که سیاهپوستان در حال تابخوردن و تفریح هستند، اما عدهای از همین مردم توسط سفیدپوستان در چند متر آن طرفتر، شلاق میخورند. تارانتینو با شخصیتپردازی دقیق جانگو نشان میدهد که یکی از علل استمرار ظلم، سکوت مظلومان و پذیرش ظلم است. راهکار او نیز حذف ظالم به واسطهی مقاومت خواهد بود.
غیرت جانگو نیز در دو سکانس نمایش داده میشود؛ اول زمانی که بردهدار در مورد کتکزدن همسرش صحبت میکند و جانگو دست به هفتتیر میشود، اما وقتی میفهمد او زنش را کتک نزده، عقبنشینی کرده و شلیک نمیکند. در سکانسی دیگر وقتی زنش را بهعنوان برده بر سر میز جلسه میآورند تا جای شلاقهای بدنش را به همهی حضار نشان دهند، تارانتینو غیرت جانگو را با نمای نزدیک از دستی که به سمت هفتتیر میرود پر رنگ میکند.
فیلم جانگوی آزادشده بر خلاف بعضی آثار دیگر تارانتینو، بهدلیل اینکه قهرمانی باغیرت، اخلاقمدار و آزادیبخش دارد که در مقابل ظلم سفیدپوستان نژادپرست و یا سیاهپوستان خودفروخته میایستد، فیلمی حماسی، اخلاقمدار و جذاب است. در این فیلم بیاخلاقیهایی که در آثار دیگر او دیدیم بهصورت پُر رنگ دیده نشده و تارانتینو توانسته با پرورش یک قهرمان با اهداف مشخص، اثری بهیاد ماندنی خلق کند. هرچند نگاه انسانگرایانه و مادیگرای او در این فیلم نیز دیده میشود. انسانها هیچ بُعد ماورایی نداشته و کشتن انسانها با کشتار حیوانات تفاوتی ندارد. در آثار تارانتینو از جمله جانگو، انسان حیوانی دو پا است که هیچ بُعد متافیزیکی ندارد. اما به هر حال این اثر از جهت اخلاقی بهتر از آثار دیگر اوست.

هشت نفرتانگیز (The Hateful Eight ۲۰۱۵)
در فیلم هشت نفرتانگیز نگاه ضدّ قانون کوئنتین تارانتینو به دیالوگ در آمده است. مسئول اعدام در یک بحث اخلاقی-حقوقی میگوید:
«چرا وقتی کسی خودش قانون را اجرا کند و متهم را بکشد، قانونی نیست، اما وقتی مسئول اعدام او را بکشد قانونی است؟»
در تمام فیلمهای متأخر تارانتینو میبینیم که او مدافع اِعمال خشونت علیه مجرمان بهصورت شخصی و نه توسط نهادها و قانون است. نگاهی که منجر به آنارشیسم شده و هیچ سیستم حقوقی در جهان آن را نمیپذیرد. اگر قرار باشد هر انسانی رأساً حقوقش را با زور بازو از دیگران بستاند، تمام نظم جامعه فروپاشی خواهد شد.
در هشت نفرتانگیز به مانند دیگر آثار متأخر تارانتینو، به اجساد انسانی توهین شده و میبینیم که بدن انسانهای متعددی در پشت کالسکه جمع شده است، بدون ذرهای احترام و حرمت. بله این افراد مجرم بودهاند، اما قرار نیست انسانها بهدلیل اینکه مجرم هستند در شرایط عادی با بدنشان مثل لاشهی حیوانات رفتار شود.
در این اثر، پروپاگاندای امریکایی نیز پر رنگ است. در سکانسهای متعددی از آبراهام لینکلن (از رؤسای جمهور امریکا) چنان یاد میشود که گویا او یک اسطوره است.
همچنین خشونت بیمنطقی در این فیلم به چشم میخورد. جان روث و رانندهی دلیجان که بیگناه هستند توسط یکی از مجرمان مسموم شده و به شکل وحشتناکی خون بالا میآورند و میمیرند. این خشونت در فیلم هیچ منطقی ندارد و به نظر میرسد تارانتینو به مرحلهای جدید از ترویج خشونت رسیده است و صرفاً با خونِ شخصیتهایش بازی میکند تا مخاطب را مرعوب سازد. شبیه این سکانس را در پالپ فیکشن و کشتهشدن یک نوجوان با شلیک اتفاقی تراولتا دیدیم.

در چندین سکانس از هشت نفرتانگیز، ساموئل ال جکسون به سمت جسد جان روث تیراندازی میکند که نشاندهندهی همان نگاه مادهگرا و توأم با تحقیر تارانتینو نسبت به انسانها است.
جکسون پس از اینکه یک مکزیکی را میکشد، بهقدری به سر او تیر میزند که کلهاش منفجر میشود! متأسفانه باز هم تارانتینو با اِعمال افراطی خشونت علیه انسانها، مخاطب جذب میکند و پول به جیب میزند. این افراد مجرم هستند، اما جز یک انسان مریض بعید است کسی با جسد یک مجرم چنین کارهایی بکند!
قهرمانی که کوئنتین تارانتینو ساخته، دست به هر کاری میزند تا بیاخلاقی نویسنده را فریاد زده، مخاطب را هم با همین روشهای کثیف جذب کند.
در پایان هشت نفرتانگیز، قهرمانان فیلم زنی که سردستهی مجرمان بوده را پس از اینکه چند گلوله به او پرتاب کردهاند، این زن را به دار کشیده و هنگام جان دادن او، قهرمانان فیلم قهقهه میزنند! در نهایت نیز اثر با خواندن نامهی آبراهام لینکلن به پایان میرسد.
هشت نفرتانگیز نسبت به آثار پیشین تارانتینو بهشدت بیاخلاقتر است. اگر در سگهای انباری، جانگو و یا حتی بیل را بکش رگههای انسانی رقیقی دیده میشد، در هشت نفرتانگیز دیگر هیچ مرزبندی اخلاقی وجود ندارد.

روزی روزگاری در هالیوود (Once upon a Time in Hollywood ۲۰۱۹)
در فیلم روزی روزگاری هالیوود که آخرین اثر کوئنتین تارانتینو است، کاملاً میتوان پوچی تفکر فلسفی وی را مشاهده نمود. فیلم پیرامون زندگی یک بازیگر و یک بدلکار هالیوودی است که بهدنبال پیشرفت در حرفهی خود هستند. فیلم حتی جرأت ندارد پشت صحنهی فیلمسازی در هالیوود را به دقت به تصویر بکشد و ترجیح میدهد بروس لی را مسخره کند! سکانسهای متعددی نیز با محوریت فیلمهای وسترن و خاطرهبازی با آن شکل گرفته است.
سکانسی که به نظر میرسد مهمترین سکانس روزی روزگاری در هالیوود است، سکانس پایانی اثر است. در پایان فیلم چند هیپی به برد پیت و دوستش حمله میکنند و دو قهرمان داستان نیز با خشنترین روش ممکن دشمنانشان را میکشند. تا جایی که دی کاپریو با سلاح آتشافروز (Flamethrower) یک دختر هیپی را زنده زنده میسوزاند! برد پیت نیز کلهی یکی از حملهکنندگان را له میکند.
خشونت کوری که در این اثر وجود دارد، نتیجهی سالها تنزّل اخلاقی تارانتینو است. او از سگهای انباری با محوریت فداکاری یک پلیس مخفی، به یک بازیگرِ بیرحم و الکلی در روزی روزگاری هالیوود رسیده است که هیپیها را زنده زنده میسوزاند.

جمعبندی و نتیجهگیری
هر چه از سینمای کوئنتین تارانتینو گذشت، فیلمهای او بیاخلاقتر و پوچتر شد. وقتی سِیر فیلمهای او را مینگریم با پَسرفت فکری او آشنا میشویم. اگر تارانتینو مثل فیلم جانگو، مضمون مقاومت در برابر دشمن را دائماً در فیلمهای دراماتیزه میکرد، مطمئنا آثار پُر مغزی میساخت. در جانگو میبینیم که انتقامجویی قهرمان هدفمند شده و فیلمی نسبتاً مطلوب شکل میگیرد. نگارنده متعجب است که چرا تارانتینو هیچ فیلمی در مورد غصب امریکا توسط اروپاییها و قتلعام مردمان بومی امریکایی نساخته است؟! اتفاقاً بستر بسیار خوبی برای پرداخت داستانی همسو با تفکر او بوده است، اما بهجای این مسأله ترجیح داده است به پروپاگاندای یهودیان در هالیوود ضریب دهد!
با اینکه آثار تارانتینو سرگرمکننده است، اما مسایل فلسفی مهمی در آن مطرح میشود. مبانی فلسفی سینمای تارانتینو متکی بر نسبیگرایی اخلاقی، مادهگرایی، انسانمحوری و البته تقلیل همهچیز به زندگی دنیوی است. در آثار او هیچ خبری از روح و معنویت نیست. تارانتینو با استفاده از چهار عنصر طنز، خشونت، مسائل جنسی و روحیهی انتقام و مقاومتطلبی مخاطب، در کنار استفادهی بهینه از تکنیک سینمایی توانسته است در سینمای جهان، جای خود را باز کند.
مهمترین عنصر جذابیت در سینمای او، طنزِ توأم با خشونت است؛ یعنی شوخی با مضامین هولناکی مثل قتل، تجاوز، بریدن اجزای بدن انسانها و… که البته منجر به عادیسازی خشونتهای اینچنینی خواهد شد و بههمین علت منتقدان متعددی به فیلمهای غیراخلاقی او تاختهاند.
همچنین تارانتینو یکی از پروپاگانداساز های مشهور هالیوود است که از دو طریق بهشدت به سیاستهای استعماری امریکا خدمت کرده است. اول با ساخت فیلمهای مدافع یهودیان یا سیاستمداران امریکایی (حرامزادههای لعنتی و هشت نفرتانگیز) و دوم با رواج فلسفهی اخلاق کابالیستی و نسبیگرا که همسو با دولتهای مدرن غربی است. (تمام آثارش جز جانگوی آزاد شده)

میتوان گفت کوئنتین تارانتینو مظهر وسترنهای امریکایی از حیث ایدئولوژیک است. امریکاپرستی، خشونت بیحد و اندازه، اخلاق نسبی و ترویج بیقانونی دقیقاً مؤلفههایی است که در شخصیتهای وسترن و گاوچران امریکایی وجود دارد. بیدلیل نیست که او در آثار متعددی به همفکران وسترنش اظهار ارادت کرده است!
تارانتینو در یک مسیر زیگزاگی از فیلم نسبتاً اخلاقی و قانونمدار سگهای انباری، به فیلم بیاخلاق پالپ فیکشن رسید. سپس در جکی براون علیرغم نسبیت اخلاقی، نوعی قانونگرایی را رواج داد. پس از آن در سری فیلمهای کیل بیل و خصوصاً بیل را بکش ۲ بهشدت خشونت غیراخلاقی و افسارگسیخته را رواج داد. پس از آن نیز در فیلم ضدّ مرگ پوچی فلسفی خود را به اوج رساند و در حرامزادههای لعنتی، قرابت فکریاش با یهودیان و ارادتش به صهیونیستها را جار زد. در جانگو دوباره قهرمانی مقاوم و اخلاقی ترسیم کرد، اما پس از آن با هشت نفرتانگیز و روزی روزگاری در هالیوود نشان داد که بیهویتی او باید توسط کسی یا چیزی اداره شود. وگرنه منجر به ساخت آثار مبتذل، بیاخلاق و پوچی میشود که در سالهای اخیر ارائه داده است.
نتیجهی جریانشناسی کوتاهی که انجام دادیم این است که سینمای سرگرمکنندهی تارانتینو، مروّج مادهگرایی، سبک زندگی هالیوودی، نسبیت اخلاق و البته پروپاگاندای نظامی غربی/یهودی است.
««« پایان »»»
رنگهای بهکار رفته در متن:
رنگ آبی ⇐ کلمات کلیدی.
رنگ بنفش ⇐ تیترهای اصلی.
رنگ قرمز ⇐ لینک به خارج.
رنگ قهوهای ⇐ نقلقولها.
کوئنتین تارانتینو ، کوئنتین تارانتینو
اندیشکده مطالعات یهود در پیامرسانها:
اندیشکده مطالعات یهود | Jewish Studies Center




عالی! از فیلم های تارانتینو قبلا لذت میبردم چون بنظرم از نظر اکشن و انتقال هیجان به مخاطب خوب بود. و البته فیلم های مورد علاقه ام از او جانگوی آزاد شده و سگ های انباری بود. اما الان چشمم رو به تفکرات این شخص باز شد و البته متوجه ی نکاتی شدم که در قامت یک تماشاچی عادی هنگام دیدن فیلم ها متوجه نشده بودم. با تشکر از نویسنده ی متن.
با سپاس فراوان از نگارش این مطلب. همزمان نقد چند فیلم و بررسی فلسفه فیلم سازی نه فقط تارانتینو بلکه فلسفه یک جریان فکری عمده در سینما بود و باز هم نه فقط در هالیوود بلکه در تمام دنیا. چرا که ما حتی همین خشونت عریان و طنز کثیفی که در فیلم های تارانتینو تشریح شد، در فیلم های سینمایی و بخصوص نمایش خانگی ایران هم شاهد هستیم که متاسفانه مشخص است سینما و نمایش خانگی ایران و حتی شاید تلویزیون و صدا و سیمای ما بدست یهود افتاده است.
باتشکر بابت مقاله پربار و مفیدتون
لطفا درباب سینمای کوبریک هم جریان شناسی داشته باشید🙏
باتشکر بابت مقاله پربار و مفیدتون
لطفاً یک جریان شناسی هم درباب سینمای کوبریک داشته باشید